عمرو بن حجّاج با گروه خود برگشتند . چون غبار جنگ فرو نشست ، مسلم را ديدند كه بر خاك افتاده است ! او هنوز نيمه جان بود كه امام عليه السّلام بر بالينش آمد و فرمود : « پروردگارت تو را بيامرزد اى مسلم بن عوسجه » ! « 1 » ( و اين آيه را تلاوت فرمود ) : « برخى از آنان به شهادت رسيدند و برخى در ( همين ) انتظارند و ( هرگز عقيده و مرام خود را ) تبديل نكردند » « 2 » .
حبيب به او نزديك شد و گفت : اى مسلم ! چه سخت و گران است بر من به خاك افتادن تو ! بهشت بشارتت باد .
مسلم با ناتوانى پاسخش داد : خدا به خير بشارتت دهاد .
حبيب گفت : اگر نه اين بود كه من هم در همين لحظات به تو مىپيوندم دوست داشتم وصاياى مهم تو را بشنوم و آنگونه كه پيوند خويشى و ايمانى ما مىطلبد به آنها عمل كنم .
مسلم با دست خود به امام عليه السّلام اشاره كرد و گفت : خدا رحمتت كناد ، تو را به يارى اين سفارش مىكنم . پايدار بمان تا در ركابش جان دهى .
حبيب گفت : به خداى كعبه سوگند ، چنين كنم .
مسلم در همين لحظه جان داد و نالهء كنيزش بلند شد كه : يا بن عوسجتاه ! يا سيّداه !
عمرو بن قرظه
[ 393 ] - 218 - عمرو بن قرظهء انصارى خدمت امام عليه السّلام رسيد و اذن ميدان طلبيد . امام عليه السّلام اجازه داد .
او همچون شيفتگان به پاداش خداوندى پيكار كرد تا عدّهء فراوانى از سپاه ابن زياد را به هلاكت رساند . او ميان آراستگى و جهاد جمع كرد و هيچ تيرى به سوى حسين عليه السّلام نمىآمد مگر آنكه دست خود را سپر قرار مىداد و هيچ شمشيرى بر او فرود نمىآمد مگر آنكه با جان خود دريافت مىكرد و هيچ بدى به امام عليه السّلام نمىرسيد مگر آنكه او ناتوانش مىساخت .
پس به امام عليه السّلام متوجّه شده عرض كرد : اى فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! آيا ( به پيمان خود ) وفا
هامش
( 1 ) رحمك ربّك يا مسلم بن عوسجة .
( 2 )فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًااحزاب : 23 .