حبيب گفت : من در اختيارم .
حبيب - كه هلال كنارش ايستاده بود - در ناحيهاى ايستاد و اصحاب را فرا خواند ، همه از خيمهها بيرون آمده جمع شدند . حبيب به بنى هاشم گفت : چشمانتان نگران مباد . شما به خيمههاى خود برگرديد . سپس اصحاب را خطاب كرده گفت : اى جوانمردان و شيران شرزهء سختيهاى نبرد ! هم اينك هلال چنين و چنان مىگويد . او خواهر امام عليه السّلام و بانوان حرم را نگران و گريان ديده است . اكنون بگوييد در وفادارى چگونهايد ؟ اصحاب شمشيرها از نيام كشيدند و عمامههاى خود افكندند و گفتند : هان اى حبيب ! به خدايى كه به حضور در محضر عاشوراى حسين عليه السّلام بر ما منّت نهاد سوگند ، اگر اين نامردمان يورش آورند سرهايشان را درو مىكنيم و آنان را با خوارى و پستى به نياكانشان ملحق مىسازيم و سفارش رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را در حقّ اهل بيت پاس مىداريم .
حبيب گفت : اينك با من بياييد . آمدند تا ميان طنابهاى خيام ايستادند . حبيب ندا كرد :
اى خاندان و سروران ما ، اى بانوان نگران حرم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ! اين شمشيرهاى آويختهء ياران شماست كه مصمّماند آن را جز در گردن بدخواهان شما فرو نبرند و اين نيزههاى غلامان شماست كه سوگند ياد كردهاند آن را جز در سينهء اين نامردمان كه آهنگ پراكندگى شما دارند جا ندهند . . .
امام عليه السّلام فرمود : « اى آل اللّه بيرون آييد » « 1 » . اهل حرم گريه كنان از خيام بيرون آمده گفتند : اى پاكان امّت از فرزندان فاطمه عليها السّلام پاسدارى كنيد . اگر از بلاها و دشمنان به جدّمان شكوه بريم و او فرمايد : مگر حبيب و اصحاب حبيب نمىشنيدند و نمىديدند ، چه خواهيد گفت ؟ ! سوگند به آن خدايى كه هيچ معبود بحقّى جز او نيست ، اصحاب آن چنان ضجّه زدند كه دشت كربلا طوفانى شد و اسبها رميدند و در هم آمدند و شيهه زدند كه گويى صاحب و سوار خود را فرياد مىكنند .
هامش
( 1 ) اخرجن عليهم يا آل اللّه .