گفت : چون صبح درآيد چه مىكنيد ؟
گفتند : تو فرمانده مايى هر چه فرمايى همان كنيم .
گفت : چون صبح درآيد اوّل كس كه به ميدان نبرد مىرود شماييد . ما پيش از بنى هاشم به پيكار مىپردازيم و تا خون در رگ ماست نبايد يك نفر از ايشان كشته شود مبادا كه مردم بگويند : بزرگان خود را پيش انداختند و خود از بذل جان دريغ ورزيدند .
اصحاب شمشيران خود را به اهتزاز درآوردند و گفتند : ما همه بر آنيم كه تو مىپسندى .
من با ديدن اين صحنهها خوشحال شده گريان برمىگشتم كه با برادرم حسين عليه السّلام روبرو شدم . خود را آرام نموده ، در چهرهء او تبسّم كردم .
فرمود « خواهرم » « 1 » ! عرض كردم : بلى برادر جان ! فرمود : « خواهرم ! از وقتى كه از مدينه كوچ كرديم تبسّم تو را نديده بودم . اينك چرا خندانى » « 2 » ؟ عرض كردم : برادر جان ! به سبب اين رويدادها كه از بنى هاشم و اصحاب ديدم . . .
فرمود : « خواهرم ! بدان ، اينان از عالم ذرّ اصحاب من بودهاند . اين مژدهء جدّم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ست . آيا مىخواهى پايدارى ايشان را ببينى » « 3 » ؟
گفتم : آرى .
فرمود : « در پشت خيمه باش » « 4 » .
من در پشت خيمه ايستادم برادرم ندا داد : « خويشان من كجايند » « 5 » ؟
بنى هاشم ( از خيام ) برخاستند و عبّاس پيش از همه شتافت و عرض كرد : بله آقا جان !
هامش
( 1 ) أخيّة .
( 2 ) يا أختاه منذ رحلنا من المدينة ما رأيتك متبسّمة ، أخبريني ما سبب تبسّمك .
( 3 ) يا اختاه اعلمي ، إنّ هؤلاء اصحابي من عالم الذّرّ ، و بهم وعدني جدّي رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله هل تحبّين ان تنظري الى ثبات اقدامهم .
( 4 ) عليك به ظهر الخيمة .
( 5 ) اين اخواني و بنو اعمامي .