ايشان دريغ داريم . چون همراهان نافع نزديك آمدند به آنان گفت : مشكهاى خود را پر كنيد . پيادهها شتابان رفته مشكها را پر كردند . و عمرو بن حجّاج و سپاهش هجوم آوردند كه عبّاس بن على عليه السّلام و نافع بن هلال حمله كرده جلو آنان را گرفتند ، سپس به آنان رو كرده گفتند : برويد . و خود جلو آنان ايستادند . عمرو بن حجّاج و سپاهش ( چون چنين ديدند ) دلشان به رحم آمد و خود را مقدارى دور كردند . ياران امام عليه السّلام مشكهاى پرآب را به خيمهها رساندند . ( و همه از آن بهره بردند ) .
نافع بن هلال در آن شب يك نفر از سپاه عمرو بن حجّاج را نيزه زد كه سپس در اثر آن مرد . اين اوّلين زخمى ايشان در آن شب است كه كشته شد .
ديدار امام عليه السّلام با عمر بن سعد
[ 350 ] - 175 - امام عليه السّلام نزد ابن سعد فرستاد كه : « با تو سخنى دارم ، امشب ميان دو لشكر به ديدارم بيا » « 1 » . عمر سعد با بيست سواره بيرون آمد . امام عليه السّلام نيز همچون او بيرون آمد . چون با هم ديدار كردند امام عليه السّلام به همراهان خود - بجز برادرش عبّاس عليه السّلام و فرزندش علىّ اكبر عليه السّلام - فرمود تا دور شوند . عمر سعد نيز همراهان خود بجز فرزندش حفص و غلامش لاحق را دور كرد .
امام عليه السّلام فرمود : « ابن سعد ! واى بر تو ! آيا از خدايى كه بازگشتت به سوى اوست نمىترسى ؟ ! آيا با من كه خود مىشناسى كيستم مىجنگى ؟ ! اينان را رها كن و با من باش كه اين تو را به خدا نزديك كند » « 2 » .
عمر سعد گفت : مىترسم خانهام را ويران كنند . فرمود : « من خانه برايت مىسازم » « 3 » . گفت : مىترسم اموالم را ببرند . فرمود : « من از اموال حجاز خود بهتر از آن به
هامش
( 1 ) إنّي اريد أن أكلّمك فالقني اللّيلة بين عسكري و عسكرك .
( 2 ) ويحك أما تتّقي اللّه الّذي إليه معادك ؟ أ تقاتلني و أنا ابن من علمت ؟ يا هذا ذر هؤلاء القوم و كن معي ، فإنّه أقرب لك من اللّه .
( 3 ) أنا أبنيها لك .