فرمود : « آيا اين مرد را مىشناسيد » « 1 » ؟ گفتند : آدم خوبى است ، جز اينكه اينك با سپاه دشمن است . فرمود : « بپرسيد چه مىخواهد » « 2 » ؟ گفت : مىخواهم به محضر حسين عليه السّلام آيم .
زهير - كه رحمت خدا بر او باد - گفت : شمشيرت را بگذار و درآ . گفت : با كمال ميل و ادب .
سپس شمشير خود را افكنده ، نزد امام عليه السّلام در آمد و دست و پاى امام عليه السّلام را بوسه زد و عرض كرد : سرورم ! چرا به ديار ما آمدهاى ؟ فرمود : « به سبب نامههاى شما » « 3 » . عرض كرد :
آنان كه به شما نامه نوشتند اكنون از ياران نزديك ابن زيادند . امام عليه السّلام فرمود : « تو نزد امير خود برو و پاسخ را برسان » « 4 » . عرض كرد : سرورم ! كيست كه آتش جهنم را بر بهشت برگزيند ؟ به خدا سوگند از تو جدا نخواهم شد تا پيش روى تو كشته شوم .
امام عليه السّلام فرمود : در پيوند خدا باشى چنان كه خود را به ما پيوستى . او در سپاه امام عليه السّلام ماند و شهيد شد . سپس عمر بن سعد قرّة بن قيس حنظلى را نزد امام عليه السّلام فرستاد و گفت : واى بر تو قرّة ! حسين عليه السّلام را ببين و بپرس چرا آمده و چه مىخواهد ؟ قرّة به سوى امام عليه السّلام رهسپار شد . امام عليه السّلام چون او را ديد پرسيد ؟ « آيا اين مرد را مىشناسيد » « 5 » ؟ حبيب بن مظاهر عرض كرد : آرى اين مرد از قبيلهء حنظلهء تميمى و با من خويش است . من او را نيك رأى مىدانستم و گمان نمىكردم در سپاه دشمن باشد .
قرّه نزد امام عليه السّلام آمده ، سلام كرد و پيام عمر سعد را رساند . امام عليه السّلام فرمود : « مردم ديار شما نامهها نوشتند كه بيا . اينك اگر نمىخواهند بر مىگردم . . . » « 6 »
قرّة نزد عمر سعد برگشته ، پاسخ امام عليه السّلام را داد . عمر سعد گفت : اميدوارم خدا مرا از جنگ با حسين عليه السّلام نجات دهد . و پاسخ امام عليه السّلام را براى ابن زياد فرستاد . ابن زياد نوشت : به
هامش
( 1 ) أ تعرفون هذا الرّجل ؟
( 2 ) سلوه ما يريد ؟
( 3 ) كتبكم .
( 4 ) ارجع إلى صاحبك و أخبره بذلك .
( 5 ) أ تعرفون هذا ؟
( 6 ) كتب إليّ أهل مصركم هذا أن أقدم ، فأمّا إذ كرهونى فأنا أنصرف عنهم .