فرمود : شگفتا از تو اى خاك كربلا ! انسانهايى از تو برآيند كه بىحساب وارد بهشت شوند .
همسر هرثمه گفت : اى مرد ! أمير مؤمنان عليه السّلام جز حقّ نمىگويد .
چون امام حسين عليه السّلام به كربلا آمد ، هرثمه گويد : من در سپاهى بودم كه عبيد اللّه بن زياد به كربلا فرستاد . چون جايگاه فرود على عليه السّلام و آن درخت را ديدم سخن على عليه السّلام به يادم آمد . بىدرنگ بر شتر خود سوار شده ، محضر امام عليه السّلام رسيده ، بر او سلام كردم و از سخن پدرش امير مؤمنان پيرامون اين دشتى كه منزل گزيده خبرش دادم . فرمود : « آيا با مايى يا بر ما » « 1 » ؟ گفتم : نه با تو نه بر تو ، نوباوههايى را ( در كوفه ) جا گذاشتهام كه از عبيد اللّه بن زياد بر آنان بيم دارم .
حضرت فرمود : « پس به جايى برو كه كشتن ما را نبينى و صداى ما را نشنوى . به آن خدايى كه جان حسين عليه السّلام در دست اوست ، امروز كسى دادخواهى ما را نشنود كه به فرياد ما نرسد مگر خدا او را به رو در جهنّم اندازد » « 2 » .
ديدار امام عليه السّلام با فرستادهء عمر بن سعد
[ 344 ] - 169 - عبيد اللّه بن زياد ، عمر بن سعد را با چهار هزار نفر از كوفيان به كربلا فرستاد عمر سعد يكى از ياران خود - عروة بن قيس - را خواسته گفت : عروه ! نزد حسين [ عليه السّلام ] برو و بپرس :
در اينجا چه مىكنى ، چرا از مكّه درآمدى ؟ عروة گفت : اى امير من امروزها با او مكاتبه داشتم و شرم دارم با او روبرو شوم ، چنانچه مايلى ديگرى را بفرست .
عمر سعد شخص ديگرى به نام ( كثير ) بن عبد اللّه سبيعى را كه سواركار جسور و هتّاكى بود فرستاد . او به سوى امام عليه السّلام رهسپار شد . امام عليه السّلام فرمود : « شمشير خود را بگذار تا سخن گوييم » « 3 » . سبيعى گفت : نه : شما احترامى ندارى ، من فرستادهء عمر سعدم .
هامش
( 1 ) معنا أنت أم علينا ؟
( 2 ) فامض حيث لا ترى لنا مقتلا و لا تسمع لنا صوتا ، فو الّذي نفس حسين بيده لا يسمع اليوم واعيتنا أحد فلا يعيننا إلّا اكبّه اللّه لوجهه في جهنّم .
( 3 ) ضع سيفك حتّى نكلّمك !