اگر گوش فرا دهى پيام او را مىرسانم و گرنه بر مىگردم . ابو ثمامهء صائدى به او گفت :
من شمشيرت را مىگيرم . گفت : نه به خدا كسى نبايد به شمشير من دست بزند .
ابو ثمامه گفت : پس پيام خود را بگو ولى به حسين عليه السّلام نزديك نشو كه تو بدانديش تبهكارى . سبيعى خشمگين شده نزد عمر سعد برگشت و گفت : اينان نمىگذارند من نزد حسين عليه السّلام درآيم تا پيامت را برسانم .
پس قرّة بن قيس حنظلى را به سوى امام عليه السّلام فرستاد ، او آمد و چون جاى سپاه امام عليه السّلام را ديد امام عليه السّلام به ياران خود فرمود : « آيا اين مرد را مىشناسيد ؟ » « 1 » حبيب بن مظاهر عرض كرد : آرى اين مرد از بنى تميم است من او را به نيكانديشى مىشناختم و گمانم نبود كه اينجا بيايد ! حنظلى آمد تا رو به روى امام عليه السّلام ايستاد و سلام عرض كرد و پيام ابن سعد را رساند امام عليه السّلام فرمود : « اى مرد ! به مولايت بگو من به اينجا نيامدم مگر آنكه مردم ديار شما به من نوشتند با من پيمان مىبندند و تنهايم نگذارده ياريم مىكنند اينك اگر نمىخواهند بر مىگردم » « 2 » .
[ 345 ] - 170 - ( در نقل ديگرى آمده است : ) عمر سعد كثير بن شهاب را خواست و گفت : نزد حسين عليه السّلام برو و بپرس : چرا بدين سو آمدهاى . او آمد تا مقابل ( خيمهء ) امام عليه السّلام ايستاد و فرياد زد : اى حسين ! چرا به سوى ما آمدهاى ؟ امام عليه السّلام پرسيد : آيا اين مرد را مىشناسيد ؟
أبو ثمامهء صيداوى عرض كرد : اين شخص از بدترين مردم روى زمين است . امام عليه السّلام فرمود :
بپرسيد چه مىخواهد ، گفت : مىخواهم نزد حسين [ عليه السّلام ] آيم . زهير ابن قين گفت :
شمشيرت را بگذار و درآ . گفت : اين كار را نمىكنم . زهير گفت : پس از هر جا كه آمدهاى برگرد . او نزد عمر سعد برگشته ماجرا را گزارش داد .
در روايتى آمده است : عمر سعد مردى از قبيله خزيمه را خواست و گفت : نزد حسين عليه السّلام برو و بگو چرا به سوى ما آمدهاى ؟ او آمد و در مقابل ( خيمهء ) امام عليه السّلام فرياد زد : . . . امام عليه السّلام
هامش
( 1 ) هل تعرفون هذا ؟
( 2 ) يا هذا أعلم صاحبك عنّي أنّي لم أرد إلى هاهنا حتّى كتب إلىّ أهل مصركم أن يبايعونى و لا يخذلونى و ينصرونى ، فإن كرهوني أنصرف عنهم من حيث جئت .