ديدار امام عليه السّلام با ضحّاك بن عبد اللّه مشرقى
[ 342 ] - 167 - طبرى از ضحّاك بن عبد اللّه مشرقى نقل كرده كه گفت : من با مالك بن نضر أرحبى خدمت امام حسين عليه السّلام رسيده سلام كرديم و نشستيم . امام عليه السّلام پاسخ ما را داده خوش آمد گفت و پرسيد : براى چه آمدهايد ؟ گفتيم : آمديم تا بر تو سلام گفته عافيتت را از خدا بخواهيم و نيز با تو تجديد پيمان كنيم و اخبار مردم كوفه را به تو برسانيم : مردم كوفه براى جنگ با تو گرد آمدهاند . اينك تصميم خود را بگير .
امام عليه السّلام فرمود : « خدا مرا بس است و او خوب وكيلى است » « 1 » . ما شرمسار شده خدا حافظى كرديم و دعايش گفتيم . فرمود : « چه مانعى داريد كه مرا يارى كنيد » « 2 » ؟ مالك ابن نضر گفت : من مقروض و عيالوارم . و من گفتم : من نيز مقروض و عيالوارم ، ولى اگر بگذارى تا آن زمان كه برايت سودمندم با تو باشم و چون بىياور شدى ( و دفاعم سودى نداشت ) به راه خود روم ، در خدمت حاضرم .
امام عليه السّلام فرمود : « آزادى » « 3 » . من نيز ماندم .
ديدار امام عليه السّلام با هرثمه
[ 343 ] - 168 - صدوق از هرثمهء بن ابو مسلم نقل كرده كه گفت : در جنگ صفّين ، در ركاب علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بوديم . چون برگشتيم در كربلا فرود آمد و نماز صبح را ادا فرمود ، سپس از خاك كربلا برداشته بوييد و فرمود : شگفتا از تو اى خاك كربلا ! انسانهايى از تو برآيند كه بىحساب وارد بهشت شوند .
هرثمه نزد همسر خود كه از شيعيان على عليه السّلام بود برگشته گفت : آيا از مولايت ابو الحسن سخنى برايت بگويم ؟ او در كربلا فرود آمده نماز گزارد ، سپس از خاك آن برداشته ( بوييد و )
هامش
( 1 ) حسبي اللّه و نعم الوكيل .
( 2 ) فما يمنعكما من نصرتي ؟
( 3 ) فأنت في حلّ .