دختر گفت : سر يحيى بن زكريّا را . پادشاه گفت : دخترم ! چيز ديگرى بخواه .
دختر گفت : جز اين نخواهم .
« در آن زمان رسم بر اين بود كه اگر پادشاهى دروغ مىگفت ، از شاهى عزل مىشد . از اين رو او ميان پادشاهى و كشتن يحيى مردّد ماند و ( سرانجام ) يحيى را كشت و سر او را در طشت طلايى نزد دختر فرستاد . پس زمين فرمان يافت و آن را گرفت . و خدا بخت نصر را بر بنى اسرائيل مسلّط كرد كه با منجنيق آنان را مىكوبيد ولى اثر نمىكرد . پيرزنى از شهر بيرون آمد و گفت » « 1 » : پادشاها ! اين ديار پيامبران است كه جز با آنچه مىگويم فتح نخواهد شد . بخت نصر گفت : هر چه بخواهى مىدهم ( اينك بگو چه كنم ؟ ) .
گفت : با ناپاكى و نجاست آنان را بكوب . « پس چنان كرد و شهر از هم گسيخت » « 2 » . وارد شهر شد . گفت : آن پيرهزن را نزد من آوريد . چون آمد به او گفت : چه مىخواهى ؟ گفت : در اين شهر خونى است كه مىجوشد . آن قدر خون بر آن بريز تا از جوشش بيفتد . « پس بخت نصر هفتاد هزار نفر را بر آن خون كشت تا آرام گرفت » « 3 » .
« فرزندم على جان ! به خدا سوگند خون من از جوشش نخواهد افتاد تا خدا مهدى « عج » را بر انگيزد و او انتقام خونم را از هفتاد هزار منافق كافر فاسق بستاند » « 4 » .
هامش
زكريّا فنهاه عن ذلك ، فعرفت المرأة ذلك و زيّنت بنتها و بعثتها إلى الملك فذهبت و لعبت بين يديه ، فقال لها الملك :
( 1 ) و كان الملك إذا كذب فيهم عزل من ملكه ، فخيّر بين ملكه و بين قتل يحيى فقتله ، ثمّ بعث برأسه إليها في طشت من ذهب ، فأمرت الأرض فأخذتها ، و سلّط اللّه عليهم بختنصّر فجعل يرمي عليهم بالمناجيق و لا تعمل شيئا ، فخرجت عليه عجوز من المدينة فقالت :
( 2 ) ففعل فتقطّعت فدخلها فقال :
( 3 ) فقتل عليه سبعين ألفا حتّى سكن .
( 4 ) يا ولدي يا عليّ و اللّه لا يسكن دمي حتّى يبعث اللّه المهديّ فيقتل على دمي من المنافقين الكفرة الفسقة سبعين ألفا .