امام عليه السّلام آمده ايستاد و با او سخن گفت .
امام عليه السّلام پرسيد : « مردم كوفه در چه حالىاند » « 1 » ؟
گفت : دلهاى آنان با شما و شمشيرهايشان بر شماست .
فرمود : « در كوفه كه را ديدى » ؟ « 2 » گفت : ابن زياد را كه مسلم بن عقيل را كشته بود .
فرمود : « كجا مىروى » « 3 » ؟
گفت : عدن .
فرمود : « اى درّنده ! آيا آب كوفه را شناختى » « 4 » ؟
عرض كرد : ما از دانش تو جز آنچه به ما بخشيدهاى ندانيم .
سپس امام عليه السّلام برگشت در حالى كه مىخواند : پروردگار تو بندگان را ستمگر نيست « 5 » .
[ 334 ] - 159 - امام سجّاد عليه السّلام فرمود : امام حسين عليه السّلام به هيچ منزلى فرود نيامد و كوچ نكرد مگر آنكه از يحيى بن زكريّا و كشتن او ياد فرمود . روزى فرمود : « از پستى دنيا نزد خدا همين بس كه سر بريدهء يحيى بن زكريّا را براى يكى از روسپيان بنى اسرائيل به ارمغان بردند ! » « 6 » مقاتل ، از امام سجّاد عليه السّلام از امام حسين عليه السّلام نقل كرده كه فرمود : « زن پادشاه بنى اسرائيل سالمند شده بود ، خواست كه دخترش از او را به ازدواج درآورد . پادشاه با يحيى بن زكريّا مشورت كرد و يحيى او را از اين كار منع كرد . آن زن چون فهميد ، دختر خود را آراست و نزد پادشاه فرستاد . او نزد پادشاه به رقص و كرشمه پرداخت ( تا دل او را ربود ) . پادشاه گفت » « 7 » : چه مىخواهى ؟
هامش
( 1 ) ما حال النّاس بالكوفة .
( 2 ) و من خلّفت بها ؟
( 3 ) و أين تريد .
( 4 ) أيّها السّبع هل عرفت ماء الكوفة .
( 5 )وَ ما رَبُّكَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبِيدِ. فصلت : 46 .
( 6 ) و من هو انّ الدّنيا على اللّه انّ رأس يحيى بن زكريّا أهدى الى بغيّ من بغايا بني إسرائيل .
( 7 ) إنّ امرأة ملك بني إسرائيل كبرت و أرادت أن تزوّج بنتها منه للملك ، فاستشار الملك يحيى بن