فرمود : « چرا به آن خدايى كه همه به او بازآيند » . « 1 »
عرض كرد : « پدر جان ! پس ما را از مرگ چه باك ! فرمود : « ( فرزندم ! ) خدا بهترين پاداش فرزندى را از پدر عطايت كناد » « 2 » .
ديدار او با عمرو بن قيس
[ 332 ] - 157 - ابن بابويه ، از عمرو بن قيس مشرقى نقل كرده كه گفت : من و پسر عمويم در قصر مقاتل خدمت امام عليه السّلام رسيده سلام كرديم . پسر عمويم پرسيد : اى ابا عبد اللّه ! آيا اين رنگ موى تو از خضاب است يا طبيعى است ؟ فرمود : « خضاب است . پيرى ما بنى هاشم زود فرا مىرسد » « 3 » . سپس رو به ما كرد و فرمود : « براى يارى من آمدهايد » « 4 » ؟
عرض كردم : من پيرمردىام كه قرضم زياد و عيالم فراوان است و اموال مردم نزد من است و نمىدانم چه مىشود و نمىخواهم امانتم را تباه سازم ! پسر عمويم نيز همچون من بهانه آورد .
امام عليه السّلام فرمود : « پس برويد كه فرياد دادخواهى مرا نشنويد و سياهى ( خيمههاى مرا نبينيد زيرا هر كه دادخواهى ما را بشنود يا سياهى ( خيام ) ما را ببيند و پاسخ نگويد و به داد ما نرسد خدا را مىسزد كه او را به رو در آتش افكند » « 5 » .
قطقطانه
[ 333 ] - 158 - طبرى ، از راشد بن يزيد نقل كرده كه گفت : من از مكّه تا منزل قطقطانه همراه حسين بن على عليه السّلام بودم ، سپس اجازه گرفتم و برگشتم . من درّندهاى را ديدم كه رو به
هامش
( 1 ) بلى و اللّه الّذي إليه مرجع العباد .
( 2 ) جزاك اللّه من ولد خير ما جرى ولدا عن والده .
( 3 ) خضاب و الشّيب إلينا بني هاشم يعجّل .
( 4 ) جئتما لنصرتي ؟
( 5 ) فانطلقا فلا تسمعا لي واعية ، و لا تريا لي سوادا ، فإنّه من سمع و اعيتنا أو رأى سوادنا فلم يجبنا و لم يغثنا كان حقّا على اللّه عزّ و جلّ أن يكبّه على منخريه في النّار .