كه در ركابت پيكار كنند من پايدارترين ايشان در برابر دشمنانت بودم . ولى من در كوفه ديدم كه شيعيانت از ترس بنى اميّه و شمشيرهايشان ، از خانه بيرون نيامدند . تو را به خدا سوگند همراهى مرا با خود مخواه . من هر چه بتوانم تو را كمك ( مالى ) مىكنم . اينك اين اسب لگام دار من . به خدا بر آن از پى كسى نتاختم مگر آنكه آثار مرگ را بر او چشاندم و از پىام نتاختند كه مرا بر آن دريابند و نيز اين شمشيرم تقديم شما كه به هر چه زدم بريد ! امام عليه السّلام فرمود : « پسر حرّ ! ما براى اسب و شمشير تو نيامدهايم . آمديم يارىات را بخواهيم . اكنون كه از جان خود دريغ مىورزى ، هيچ نيازى به اموال تو نداريم . من آن نبودهام كه گمراهان را به يارى بگيرم . از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيدهام كه فرمود » « 1 » : هر كه استغاثهء اهل بيت مرا بشنود و بر حقّ ايشان يارىشان نرساند خدا او را به رو در آتش افكند .
پس امام عليه السّلام برخاست و به كاروان خود برگشت .
. . . ابو مخنف گويد : امام عليه السّلام چون خيمه را ديد پرسيد : « اين خيمه از كيست » « 2 » ؟
گفتند : عبيد اللّه بن حرّ جعفى .
فرمود : « او را نزد من بخوانيد » « 3 » ، كسى را فرستاد . چون نزد او آمد گفت : اين حسين ابن على عليه السّلام است كه تو را مىخواند . عبيد اللّه گفت : انّا للّه و انّا إليه راجعون ، به خدا قسم من از كوفه بيرون نيامدم مگر بسبب آنكه مبادا حسين عليه السّلام به كوفه آيد و من آنجا باشم . به خدا سوگند مىخواهم او را نبينم و او مرا نبيند . فرستادهء امام عليه السّلام برگشت و گفتار او را نقل كرد .
امام عليه السّلام خود برخاست و نزد او رفت و او را به قيام در ركاب خود فرا خواند . عبيد اللّه باز همان سخن را گفت امام عليه السّلام فرمود : « اكنون كه ما را يارى نمىكنى از خدا بترس مبادا با كسانى باشى كه با ما در جنگند . به خدا سوگند هر كه استغاثهء مظلومانهء ما را بشنود و ما را
هامش
( 1 ) يا ابن الحرّ ! ما جئناك لفرسك و سيفك ، إنّما أتيناك لنسألك النّصرة ، فإن كنت قد بخلت علينا بنفسك فلا حاجة لنا في شيء من مالك ، و لم أكن بالّذي أتّخذ المضلّين عضدا ، لأنّي قد سمعت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و هو يقول :
( 2 ) لمن هذا ؟
( 3 ) أدعوه الىّ .