درآيد و من آنجا باشم و يارىاش نكنم . در كوفه هيچ يك از پيروان و ياران نيست مگر آنكه به دنيا گرايش يافته است مگر آن را كه خدايش نگه داشته باشد . برو خدمت امام عليه السّلام و از اين خبر آگاهش كن .
حجّاج نزد امام عليه السّلام آمده ماجرا را عرض كرد . امام عليه السّلام برخاست و با عدّهاى از ياران خود نزد عبيد اللّه رفت . چون وارد شد و سلام كرد ، عبيد اللّه شتابان از صدر مجلس برخاست ( و از امام استقبال كرد ) امام عليه السّلام نشست و حمد و ثناى خداوند بجاى آورد و فرمود : « امّا بعد : اى پسر حرّ ! همشهريان تو نامهها به من نوشتند و گزارش كردند كه بر يارى من هماهنگاند و اينكه ( آمادهاند ) در كنار من ايستاده با دشمنانم پيكار كنند و خواستند كه من نزد آنان روم . اينك آمدهام و من اينان را پايدار بر عقيدهشان نمىشناسم كه هم ايشان بر كشتن پسر عمويم مسلم بن عقيل و يارانش كمك رساندند و نزد ابن زياد كه از من بيعت يزيد را مىخواهد گرد آمدند . و تو اى پسر حرّ بدان كه خداوند در برابر گناهان روزهاى گذشته عمرت از تو بازخواست مىكند و من هم اكنون تو را به توبهاى فرا مىخوانم كه همهء گناهانت را بشويد . تو را فرا مىخوانم كه ما خاندان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را يارى كنى . اگر حقّمان را دادند خدا را سپاس مىگوييم و پذيراييم و اگر آن را از ما بازداشته ظالمانه بر ما چيره گشتند ( باز تو را باكى نيست كه ) تو در حقّ خواهى ما از يارانم بودهاى » « 1 » .
عبيد اللّه گفت : اى فرزند رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ! به خدا سوگند چنانچه در كوفه تو را يارانى بود
هامش
( 1 ) أمّا بعد ، يا ابن الحرّ ! فإنّ مصركم هذه كتبوا إليّ و خبّروني أنّهم مجتمعون على نصرتي ، و أن يقوموا دوني و يقاتلوا عدوّي ، و أنّهم سألوني القدوم عليهم ، فقدمت ، و لست أدري القوم على ما زعموا ، لأنّهم قد أعانوا على قتل ابن عمّي مسلم بن عقيل رحمه اللّه و شيعته . و أجمعوا على ابن مرجانة عبيد اللّه بن زياد يبايعني ليزيد بن معاوية ، و أنت يا ابن الحرّ فاعلم انّ اللّه عزّ و جلّ مؤاخذك بما كسبت و أسلفت من الذّنوب في الأيّام الخالية ، و أنا أدعوك في وقتي هذا إلى توبة تغسل بها ما عليك من الذّنوب ، و أدعوك إلى نصرتنا أهل البيت ، فإن أعطينا حقّنا حمدنا اللّه على ذلك و قبلناه ، و إن منعنا حقّنا و ركبنا بالظّلم كنت من أعواني على طلب الحقّ .