امّا بقيّه مردم پس دلهايشان در هواى توست و فردا شمشيرشان آخته بر تو خواهد بود .
امام عليه السّلام فرمود : « آيا فرستادهء من نزد شما آمد » ؟ « 1 » گفتند : كه بود ؟ فرمود : « قيس بن مسهر صيداوى » . « 2 » عرض كردند : آرى . حصين بن تميم او را دستگير كرد و نزد عبيد اللّه فرستاد . ابن زياد به او دستور داد تا تو و پدر بزرگوارت را ناسزا گويد ، ولى او بر تو و پدر بزرگوارت درود فرستاد و ابن زياد و پدرش را لعن كرد و مردم را به يارى تو فرا خواند و خبر داد كه تو مىآيى . ابن زياد نيز دستور داد او را از بالاى قصر به زمين افكندند .
اشك در چشمان امام عليه السّلام حلقه زد و فرو ريخت . فرمود : برخى به شهادت رسيدند و برخى در انتظارند و ( هرگز عقيده و راه خود را ) تبديل نكردند « 3 » . « بار الها ! بهشت را جايگاه ما و آنان قرار ده و در قرارگاه رحمت ويژه و ذخيرههاى خواستنى پاداش خود ما و آنان را گرد هم آر » « 4 » .
[ 327 ] - 152 - ابو مخنف گويد : طرماح بن عدى نزديك حضرت عليه السّلام آمد و عرض كرد : به خدا سوگند من كسى را با تو نمىبينم . اگر با تو جز همين سپاه حرّ نجنگد بس خواهد بود ، در حالى كه من - يك روز پيش از بيرون آمدنم - بيرون كوفه را ديدم آنچنان لبريز از جمعيت بود كه چشمان من تاكنون آن همه را يك جا نديده است . از سبب اجتماعشان جويا شدم ، گفتند :
مىخواهند سان ببينند و سپس به جنگ حسين عليه السّلام فرستاده شوند . تو را به خدا سوگند اگر مىتوانى حتى يك وجب نيز به كوفه نزديك نشو ، اگر پناهگاهى بخواهى كه خدايت از شرّ آنان نگهدارد تا وقت مناسبى فرا رسد اينك با من به مأمن كوه ما - أجا - بيا ، به خدا سوگند ما در پناه آن تاكنون خود را از حملهء پادشاهان غسّان و حمير و نيز نعمان بن منذر و هر سياه و سرخى مصون داشتهايم و از كسى آسيب نديدهايم ، اكنون من در خدمت شمايم تا
هامش
( 1 ) أخبروني فهل لكم برسولي اليكم ؟
( 2 ) قيس بن مسهّر الصّيداوي .
( 3 )فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِيلًاالاحزاب : 23 .
( 4 ) اللّهمّ اجعل لنا و لهم الجنّة نزلا ، و اجمع بيننا و بينهم في مستقرّ رحمتك و رغائب مذخور ثوابك .