طرماح پيش افتاد و امام عليه السّلام و يارانش از پى او رهسپار شدند .
دينورى گويد : امام عليه السّلام فرمود تا بارها را بستند و اصحاب خود را فرمود و سوار شدند ، سپس رو كرد به سوى حجاز . حرّ و سپاهش مانع شدند . امام به حرّ فرمود : چه مىخواهى ؟
گفت : مىخواهم تو را نزد امير خود عبيد اللّه بن زياد ببرم . فرمود : اگر چنين كنى با تو مىجنگم . چون ميان آنان سخن به درازا كشيد . حرّ گفت : من مأمور نيستم با تو بجنگم مأمورم از تو جدا نشوم . اكنون فكرى به ذهنم رسيد كه با آن از ستيز با تو در امان مىمانم و آن اينكه : شما راه ديگرى برگزين كه شما را نه به كوفه برساند و نه به حجاز - كه اين نظرى منصفانه است - تا رأى امير به ما برسد . امام عليه السّلام فرمود : باشد و از راه عذيب برگشته به سمت چپ رهسپار شد - و از آنجا تا عذيب سى و هشت ميل است - پس هر دو سپاه رهسپار شدند تا به عذيب هجانات رسيده فرود آمدند و هر يك در تير رس ديگرى بود .
بيضه
[ 325 ] - 150 - امام عليه السّلام و حرّ هر كدام از سويى رفتند تا به بيضه رسيدند . ابو مخنف گويد : امام عليه السّلام در بيضه براى هر دو سپاه سخن راند ، پس از حمد و ثناى خداوند فرمود : « هان اى مردم ! همانا رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود » : هر كه فرمانروايى ستمگر را ببيند كه حرامهاى خدا را حلال مىشمرد ، پيمان خدا را مىشكند ، با سنت رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مخالفت كرده در ميان بندگان خدا با گناه و تجاوز رفتار مىكند و او با كردار و گفتار خود بر او نشورد ، بر خداست كه او را در جايگاه ( پست و عذابآور ) آن ستمگر درآورد .
بدانيد اينان به پيروى شيطان چسبيده اطاعت خداى رحمان را ترك گفته ، تباهيها را آشكار ساخته ، حدود خداوندى را تعطيل كرده ، بيت المال را در انحصار خود درآورده ، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام ساختهاند و من از هر كس ديگر سزاوارترم كه بر اينان شوريده در برابرشان بايستم .
نامههاى شما به دستم رسيد و فرستادههاى شما ( پىدرپى ) درآمدند كه شما با بيعت