كه تو را نه به كوفه برساند و نه به مدينه ، تا من نيز در اين باره نامهاى به ابن زياد بنويسم ، اميدوارم خدا وضعى پيش آورد كه من به جنگ با چون تو بزرگوارى گرفتار نشوم .
امام عليه السّلام از راه عذيب و قادسيّه برگشته به سمت چپ رهسپار شد . حرّ و سپاهش نيز ( در تعقيب او ) همراه شد و مىگفت : اى حسين ! تو را به خدا سوگند جنگ مكن ، كه اگر جنگ كنى بىترديد كشته خواهى شد .
فرمود : آيا مرا از مرگ مىترسانى و آيا شما با كشتنم آسوده خواهيد شد ؟ ! سخن من در اينجا همان سخن برادر اوس به پسر عموى خود است : او مىخواست رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را يارى كند امّا پسر عمّ او بيمش داده گفت : كجا مىروى ، كشته مىشوى ! او در پاسخ گفت . . .
[ 323 ] - 148 - در روايت ديگرى آمده كه امام عليه السّلام فرمود :
« من آن نيستم كه از مرگ بترسم ، هر مرگى در راه رسيدن به عزّت و احياى حق چه آسان است ، مرگ در راه عزّت اسلام جز زندگى جاويد نيست و زندگى با ذلت جز مرگى كه از زندگى تهى است نخواهد بود .
آيا از مرگم بيم مىدهى ؟ ! هيهات كه نشانت نگرفت و پندارت ناكام ماند . من آن نيستم كه از مرگ بهراسم . روحم برتر و همتم والاتر از آن است كه از بيم مرگ به زير بار ستم روم . آيا شما به بيشتر از كشتن من توان داريد ؟ ! خوشا به مرگ در راه خدا ، شما نمىتوانيد مجد و عزّت و شرف مرا نابود كنيد . پس مرا از كشته شدن چه باك » « 1 » ! [ 324 ] - 149 - سپس امام عليه السّلام رو به اصحاب خود كرده فرمود : « آيا كسى از شما كوره راهى را بلد است » ؟ « 2 » طرماح بن عدى طايى عرض كرد : من مىدانم . فرمود : « پس پيش بيفت » « 3 » .
هامش
( 1 ) ليس شأني شأن من يخاف الموت ، ما أهون الموت على سبيل نيل العزّ و احياء الحقّ ، ليس الموت فى سبيل العزّ الّا حياة خالدة و ليست الحياة مع الذّلّ الّا الموت الّذي لا حياة معه ، أ فبالموت تخوّفنى ، هيهات طاش سهمك و خاب ظنّك لست اخاف الموت ، انّ نفسى لأكبر من ذلك و همّتى لأعلى من أن احمل الضّيم خوفا من الموت و هل تقدرون على اكثر من قتلي ؟ ! مرحبا بالقتل فى سبيل اللّه ، و لكنّكم لا تقدرون على هدم مجدي و محو عزّى و شرفي فاذا لا ابالى بالقتل .
( 2 ) « هل فيكم أحد يخبر الطّريق على غير الجادّة » ؟
( 3 ) إذا سر بين أيدينا !