با لباسى بلند و نعلين بيرون آمد و ( در برابر سپاه حر ايستاده ) حمد و ثناى خداوند به جاى آورد و فرمود : « هان اى مردم ! من به سوى شما نيامدم مگر پس از آنكه نامههاى شما ( پىدرپى ) رسيد و فرستادگان شما آمدند كه : به سوى ما بيا كه ما امامى نداريم اميد است خدا به واسطهء شما ما را بر هدايت و حق گرد آورد . اگر بر پيمان خود هستيد اكنون من آمدهام ، بار ديگر با تجديد ميثاق خود مطمئنّم كنيد و اگر اين كار را نمىكنيد و از آمدنم ناخرسنديد من نيز از شما رو گردانده به همانجا مىروم كه آمدم » « 1 » .
[ 318 ] - 143 - عقبه گويد : امام عليه السّلام در ذو حسم ايستاده حمد و ثناى خداوند به جاى آورد و فرمود :
« كار ما به اينجا كشيده است كه مىبينيد . چهرهء دنيا دگرگون و ناسازگار شده ، نيكىاش پشت كرده ، با شتاب در گذر است و از آن جز اندكى همچون تهمانده ظروف بيش نمانده است كه آن نيز زندگى پستى است همچون چراگاهى سخت و پرخطر . آيا نمىبينيد كه به حق عمل نمىكنند و از باطل بازنمىدارند ؟ ! در چنين شرايطى مؤمنان را بايسته است كه خواهان ديدار خدا ( و شيفتهء شهادت ) باشند كه من چنين مرگى را جز ( سعادت و ) شهادت و زندگى در كنار ظالمان را جز ننگ و خوارى نمىبينم » « 2 » .
پس زهير بن قين بجلى برخاست و به اصحاب خود گفت : آيا شما سخن مىگوييد يا من سخن بگويم ؟ گفتند : نه بلكه شما سخن بگوييد ، زهير حمد و ثناى الهى به جاى آورد و عرض كرد : هدايت خدا از تو دريغ مباد اى فرزند رسول خدا . سخن تو را شنيديم . به خدا
هامش
( 1 ) ايّها النّاس انّي لم آتكم حتّى اتتني كتبكم و قدمت علىّ رسلكم ان اقدم علينا فانّه ليس لنا امام لعلّ اللّه ان يجمعنا بك على الهدى و الحقّ فان كنتم على ذلك فقد جئتكم فاعطوني ما اطمأنّ اليه من عهودكم و مواثيقكم ، و ان لم تفعلوا و كنتم لقدومى كارهين انصرفت عنكم الى المكان الّذى جئت منه اليكم .
( 2 ) إنّه قد نزل من الأمر ما قد ترون ، و إنّ الدّنيا قد تغيّرت و تنكّرت و أدبر معروفها ، و استمرّت جدّا و لم يبق منها إلّا صبابة كصبابة الاناء ، و خسيس عيش كالمرعى الوبيل ، أ لا ترون أنّ الحقّ لا يعمل به ، و أنّ الباطل لا يتناهى عنه ، ليرغب المؤمن في لقاء اللّه محقّا ، فانّي لا أرى الموت إلّا شهادة ، و لا الحياة مع الظّالمين إلّا برما .