« فرزند برادر ! آن شتر را كه آب بار اوست بخوابان » « 1 » چون شتر را خواباندم فرمود :
« بياشام » « 2 » . چون شروع كردم بياشامم آب از دهان مشك مىريخت فرمود : « لب مشك را برگردان » « 3 » . من ندانستم چه كنم . امام عليه السّلام خود برخاست و لب مشك را برگردانيد . من و اسبم نيز آشاميده سيراب شديم .
[ 314 ] - 139 - دينورى گويد : چون آن روز - كه در چلّهء تابستان بود - به نيمه رسيد و هوا بشدّت گرم شد ، سپاه حرّ نمودار گشت . امام عليه السّلام به زهير بن قين فرمود : « آيا اينجا كوهى يا جاى بلندى هست كه آن را پشت سر قرار داده از يك سو با اينان روبرو شويم » ؟ « 4 » گفت : آرى اين كوه ذو جشم در جانب راست شماست ، آنجا برويم . آنجا همانگونه است كه مىخواهى . . پس امام عليه السّلام ( با سپاه خود ) پيش افتاده به آنجا رسيد و كوه را پشت سر قرار داد .
[ 315 ] - 140 - ابن اعثم گويد : امام عليه السّلام چون سپاه حرّ را ديد با سپاه خود در برابرشان ايستاد و فرمود :
« هان اى مردم ! شما كيستيد » ؟ « 5 » گفتند : ما ياران امير عبيد اللّه بن زياديم .
فرمود : « فرمانده شما كيست » ؟ « 6 » گفتند : حر بن يزيد رياحى . امام عليه السّلام به او ندا زد : اى فرزند يزيد ! - « واى بر تو - آيا با مايى يا بر ما » ؟ ! « 7 » حر گفت : بر تو اى ابا عبد اللّه ! امام عليه السّلام فرمود : « هيچ نيرو و جنبشى جز از خدا نيست » « 8 » .
هامش
( 1 ) يا بن أخ أنخ الجمل .
( 2 ) اشرب .
( 3 ) اخنث السّقاء .
( 4 ) اما هاهنا مكان يلجأ اليه او شرف نجعله خلف ظهورنا و نستقبل القوم من وجه واحد ؟
( 5 ) أيّها القوم من أنتم ؟
( 6 ) و من قائدكم ؟
( 7 ) ويحك يا ابن يزيد ! أ لنا أم علينا ؟
( 8 ) لا حول و لا قوّة إلّا باللّه .