[ 316 ] - 141 - وقت نماز ظهر فرا رسيد امام عليه السّلام به حجاج بن مسروق فرمود : « خدا تو را رحمت كناد ، اذان و اقامه بگو تا نماز گزاريم » « 1 » . حجاج اذان گفت . چون تمام كرد ، امام عليه السّلام به حر بن يزيد فرمود : « فرزند يزيد ! مىخواهى تو با ياران خود نماز بخوان ، من نيز با ياران خود نماز مىگزارم » « 2 » .
حر عرض كرد : همهء ما پشت سر شما نماز مىگزاريم .
امام عليه السّلام به حجاج فرمود : « اقامه بگو » « 3 » . او اقامه گفت و امام حسين عليه السّلام پيش افتاد و با هر دو سپاه نماز گزارد . چون فارغ شد برخاست و بر قبضهء شمشير خود تكيه كرده حمد و ثناى الهى به جا آورد و فرمود :
« هان اى مردم ! اين حجّتى است در پيشگاه خدا و مسلمانان حاضر . من به سوى شما نيامدم مگر پس از آنكه نامههاى دعوت شما ( پىدرپى ) رسيد و فرستادگان شما آمدند كه به سوى ما بيا ، ما امام نداريم ، اميد است خدا ما را به واسطهء شما بر هدايت فراهم آورد . اگر بر دعوت خود هستيد اكنون آمدهام بار ديگر با تجديد ميثاق و پيمان خود مطمئنّم كنيد و اگر تجديد پيمان نمىكنيد و از آمدنم ناخرسنديد من نيز از شما رو گردانده به همانجا مىروم كه آمدم » « 4 » .
آنان خاموش مانده هيچ پاسخى ندادند .
[ 317 ] - 142 - مفيد گويد : امام عليه السّلام به حجاج بن مسروق فرمود تا اذان بگويد و چون وقت اقامه شد
هامش
( 1 ) أذّن رحمك اللّه و أقم الصّلاة حتّى نصلّي !
( 2 ) يا ابن يزيد ! أ تريد أن تصلّي بأصحابك و أصلّي بأصحابي ؟
( 3 ) أقم الصّلاة .
( 4 ) أيّها النّاس ! إنّها معذرة إلى اللّه و إلى من حضر من المسلمين ، إنّي لم أقدم على هذا البلد حتّى أتتني كتبكم و قدمت عليّ رسلكم أن اقدم إلينا إنّه ليس علينا إمام ، فلعلّ اللّه أن يجمعنا بك على الهدى ، فإن كنتم على ذلك فقد جئتكم ، فإن تعطوني ما يثق به قلبي من عهودكم و من مواثيقكم دخلت معكم إلى مصركم ، و إن لم تفعلوا و كنتم كارهين لقدومي عليكم انصرفت إلى المكان الّذي أقبلت منه إليكم .