مادر خود آمد و نماز گزارد و با آن وداع كرد ، سپس برخاسته نزد قبر برادرش - امام حسن عليه السّلام - آمد و چنين كرد سپس به خانه بازگشت .
سخن او با محمد بن حنفيّه
[ 235 ] - 60 - سپس به خانه برگشت هنگام صبح ، برادرش محمّد بن حنفيّه نزد او آمده عرض كرد : برادرم ! جانم فدايت ، تو محبوبترين و عزيزترين مردم نزد منى ، به خدا سوگند كسى را چون تو شايسته خيرخواهى خود نمىبينم ، زيرا تو همچون خود من و جان من و بزرگ خاندان منى ، تو تكيهگاه منى و پيروىات بر من واجب است ، زيرا خدا تو را شرافت بخشيده از بزرگان بهشت قرار داده است ، مىخواهم تو را پندى دهم آن را بپذير .
امام حسين عليه السّلام فرمود : آنچه مىخواهى بگو .
عرض كرد : نصيحتت مىكنم تا مىتوانى خود را از يزيد بن معاويه و شهرها برهان و رسولان خود را به سوى مردم روان ساخته آنان را به بيعت خود فرا خوان . . . .
امام عليه السّلام فرمود : برادر جان ! كجا بروم ؟ « 1 » عرض كرد : به مكّه برو اگر آنجا برايت امن بود اين همان است كه تو دوست دارى و من مىخواهم و گرنه به شهرهاى يمن برو كه آنان ياران جدّ و پدر تواند و آنان مهربانترين و بامحبّتترين و مهماننوازترين و خردمندترين مردمند . اگر سرزمين يمن برايت امن ماند كه خوب و گرنه به شنزارها و شكاف كوهها رفته از شهرى به شهر ديگر كوچ كن تا ببينى كار اين مردم به كجا مىكشد و خدا ميان تو و اين قوم تبهكار داورى مىكند .
امام حسين عليه السّلام فرمود : « برادرم ! به خدا سوگند اگر در دنيا هيچ پناهى نداشته باشم باز هرگز با يزيد بن معاويه بيعت نخواهم كرد . » « 2 » كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ( دربارهء او ) فرمود : خدايا ! يزيد را بركت و خير مده ! .
محمّد بن حنفيّه از سخن ساكت ماند و ( منقلب شده ) گريست . امام عليه السّلام نيز لختى با او
هامش
( 1 ) يا أخى الى أين أذهب .
( 2 ) يا أخي و اللّه لو لم يكن في الدّنيا ملجأ و لا مأوى ، لما بايعت يزيد بن معاوية أبدا .