با نرمى با او سخن گفت . . . تا اينكه امام حسين عليه السّلام آمد . چون معاويه او را ديد بالشى كه در طرف راست بود برايش فراهم كرد . امام حسين عليه السّلام وارد شده سلام كرد . معاويه اشاره كرد او را در طرف راست خود جاى همان بالش نشاند . او از حال فرزندان برادرش امام حسن عليه السّلام جويا شد و امام عليه السّلام نيز پاسخ داد . سپس ساكت شد . سپس معاويه خطبهاى ايراد كرد كه در آن پيرامون خلافت و بيعت با فرزندش يزيد و فضايل و مناقب يزيد به تفصيل سخن گفت و از آنان خواست تا با او بيعت كنند .
ابن عبّاس آماده شد ، دست خود را بالا برد تا سخن گويد . امام حسين عليه السّلام به او اشاره كرد و فرمود : « آرام باش ! كه مقصود او منم و در اتهام او بهره من بيشتر است . » « 1 » ابن عبّاس خوددارى كرد و امام حسين عليه السّلام برخاسته حمد و ثناى خداوندى به جاى آورد و بر پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله درود فرستاد و فرمود :
« امّا بعد ! اى معاويه ! گويند ، هر چند در اوصاف رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مبالغه كند باز بخشى از كل فضايل او را نگفته است . من اين صفات اجمالى و پرهيز از تلاش براى بيعت را كه بر اندام خلفاى پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پوشاندى دريافتم . هيهات اى معاويه ، هيهات ! كه روشنايى بامداد تاريكى دل شب را رسوا ساخت و درخشش آفتاب بر نور چراغها چيره گشت .
تو آنچنان آنان را برترى دادى كه بر زياده روى افتاده و آنچنان ويژه ساختى كه ( بر همه ) تنگ گرفتى و ( از اهلش ) آنچنان دريغ داشتى كه به بخل افتادى و آنچنان ستم كردى كه از حدّ گذشتى . به صاحب حقّ از ( روشنترين و ) كاملترين حق او چيزى ندادى تا اينكه شيطان بهره بيشتر و نصيب كاملتر خود را از آن گرفت .
و نيز آنچه را درباره يزيد گفتى كه خود به حدّ كمال رسيده و ( مىتواند ) امّت محمّد صلّى اللّه عليه و آله را اداره كند - دريافتم ، آيا دربارهء او مىخواهى مردم را به اشتباه افكنى ؟ گويا شخص پوشيده و ناشناختهاى را توصيف مىكنى ، يا از كسى كه آگاهى ويژه درباره او دارى خبر مىدهى ؟ ! يزيد خود ( با رفتار و كردارش ) به جايگاه انديشهاش رهنمون مىشود . براى يزيد
هامش
( 1 ) على رسلك ، فأنا المراد ، و نصيبي في التّهمة أوفر .