مىگفتيم درآمديم ، و فرومايگى به ما داده شد و ما به خوارى راضى شديم . ( در اين رويارويى ) آنان چيزى مىخواستند و ما چيزى . سرانجام آنان با آنچه دوست داشتند شادمان برگشتند و ما به آنچه نمىخواستيم مجبور شديم ! ! امام عليه السّلام به او فرمود : اى حجر ! همه مردم آنچه را تو مىخواهى نمىخواهند ، من آنان را آزمودم ، اگر آنان در همت و روشنبينى چون تو بودند من اقدام مىكردم .
پس حجر نزد امام حسين عليه السّلام آمده عرض كرد : اى ابا عبد اللّه ! آيا عزّت را با ذلّت معامله كردهايد ؟ ! آيا كم را پذيرفته فراوان را رها كردهايد ؟ ! فقط امروز ( امام خود را رها كرده ) از من پيروى نما و ( سپس ) همه روزگاران نافرمانيم كن ! ! نظر ( امام ) حسن عليه السّلام را رها كن و پيروان خود را گرد آور ، سپس قيس بن سعد بن عباده را فرا خوان ، او را در ( بسيج ) مردم گسيل دار ، و من نيز همراه سواران خود ( به سوى معاويه آنچنان ) بيرون شوم كه پسر هند ( معاويه ) متوجّه نشود مگر وقتى كه ما در سپاهيانش بوده با او درگير شويم تا خدا ميان ما و او داورى كند كه او بهترين داوران است ، آنان اكنون فريفتهء ( صلح ) اند .
امام حسين عليه السّلام فرمود : « ما بيعت كرديم ( و آتش بس را پذيرفتيم ) و ديگر به آنچه تو مىگويى راهى نيست » « 1 » .
[ 141 ] - 7 - در روايتى آمده كه : امام حسين عليه السّلام به برادر خود امام حسن عليه السّلام رو كرده ، عرض كرد :
« به خدا سوگند اگر خلايق جمع مىشدند تا نگذارند آنچه شد ، بشود نمىتوانستند . من اين صلح را نمىخواستم ولى دوست نداشتم تو را ناراحت كنم ، تو برادر و نيمهء وجود منى » « 2 » .
[ 142 ] - 8 - در روايتى ديگر آمده است : چون صلح رخ داد جندب بن عبد اللّه ازدى ، مسيّب ابن نجبه فزارى ، سليمان بن صرد خزاعى و سعيد بن عبد اللّه حنفى بر ( امام ) حسين عليه السّلام - كه در قصر كوفه ايستاده بود و غلامان خود را فرمان مىداد تا اسباب و لوازم را بردارند - وارد شده سلام كردند . حضرت عليه السّلام چون افسردگى و بدحالى آنان را ديد فرمود :
هامش
( 1 ) إنّا قد بايعنا و ليس إلى ما ذكرت سبيل .
( 2 ) و اللّه لو اجتمع الخلق طرّا على أن لا يكون الّذى كان إذا ما استطاعوا ، و لقد كنت كارها لهذا الامر و لكنّى لم أحب أن اغضبك ، إذ كنت اخى و شقيقى .