سخن امام حسين عليه السّلام در صلح امام حسن عليه السّلام
[ 137 ] - 3 - ابن اعثم گويد : امام حسن بزرگان اصحاب خود را فرا خوانده فرمود : اى عراقيان ! من با شما چه كنم ؟ اين نامهء قيس بن سعد است كه مىگويد : بزرگان شما به معاويه پيوستهاند .
هان ! به خدا سوگند اين از شما دور نيست ، شما بوديد كه در روز صفّين پدرم را بر پذيرش حكمين ناگزير ساختيد . چون به شما گوش داده ( به ناچار ) داورى را پذيرفت ، به مخالفت برخاستيد . بار ديگر شما را به نبرد معاويه فرا خواند ، سستى كرديد . سپس به كرامت خداوندى پيوست . آنگاه سر به راه و بىاكراه با من بيعت كرديد . من نيز از پى بيعت شما شدم و براى سركوب معاويه بيرون آمدم و خدا مىداند كه در اين مهم چه نيّتى داشتم .
پس از شما سرزد آنچه اكنون هست . اى عراقيان ! ديگر مرا بس است . مرا در دينم فريب ندهيد ، حال من ( نيز ) اين فرمانروايى را به معاويه مىسپارم .
امام حسين عليه السّلام عرض كرد : « برادرم ! خدا نكند كه چنين كنى » « 1 » ! فرمود : به خدا سوگند چنين كنم كه آن را به معاويه واگذارم « 2 » .
و چون خبر شهادت امير مؤمنان عليه السّلام و نيز بيعت مردم با امام حسن عليه السّلام به معاويه رسيد ، مزدوران خود را به شهرها فرستاده و عليه امام حسن عليه السّلام دسيسه راه انداخت تا حكومتش را به آشوب كشد . امام حسن عليه السّلام پيرامون حقانيت خلافتش با او احتجاج كرده ميان آنان مكاتباتى رخ داد كه معاويه نپذيرفت تا آنجا كه خبر رسيد معاويه رهسپار عراق شده است .
امام حسن عليه السّلام آهنگ مقابلهء با او را كرده مردم را به پيكار او ترغيب فرمود . مردم ( سستى كرده ) زير بار نرفتند و ( حتى ) مخفيانه فرمانبرى از معاويه را براى معاويه نوشته او را تحريك كردند تا با شتاب به سوى آنان رهسپار شود و ملتزم شدند چون سپاهيانش به نزديكى آنان رسيد امام حسن عليه السّلام را ( دستگير كرده ) به او تسليم كنند يا او را بكشند . و اين خبر به امام حسن عليه السّلام رسيد ، پس امام حسن عليه السّلام اصحابش را دعوت كرد و خطبهاى براى
هامش
( 1 ) يا أخي ! أعيذك باللّه من هذا !
( 2 ) در اين رابطه سه حديث ديگر نيز بود كه ترجمه نشد .