شجاعت حسين عليه السّلام
[ 103 ] - 38 - طريحى گويد : از لوط بن يحيى در تاريخش نقل شده كه عبد اللّه بن قيس گفت : در نبرد صفّين همراه جنگجويان در ركاب أمير مؤمنان عليه السّلام بودم ، ابو أيّوب أعور آب ( فرات ) را گرفت و آن را بر مردم بست ، مسلمانان از تشنگى به فغان افتادند ، أمير مؤمنان عليه السّلام سواران را فرستاد تا آب را بگشايند . رفتند و نااميد برگشتند ، على عليه السّلام به تنگ آمد ، فرزندش حسين عليه السّلام عرض كرد ، « پدر ! من بروم آب را بگشايم » « 1 » ؟
فرمود : فرزندم ! برو . او همراه گروهى سواره رهسپار شد و ابو ايّوب را از تسلّط بر فرات شكست داد و خيمه خود را افراشت و سوارانش را ( براى نگهبانى ) گمارد ، نزد پدر آمد و خبر پيروزى داد . أمير مؤمنان عليه السّلام گريست . به او عرض شد : اى أمير مؤمنان ! اين اوّلين پيروزى است كه به بركت حسين عليه السّلام به ما رسيده است ، چرا گريه مىكنى ؟ ! فرمود : درست است ولى او در كربلا با لب تشنه به شهادت مىرسد ، تا آنجا كه اسبش گريزان و شيهه كشان مىگويد : فغان ! فغان ! از دست أمّتي كه فرزند دختر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خود را كشتند ! [ 104 ] - 39 - شقيق بن سلمه گويد : حسين بن على عليه السّلام به ميدان آمد و نداى هل من مبارز سر داد ، مردى از خاندان ذى لعوه به نام زبرقان بن اسلم - كه بسيار شجاع بود - به سوى او رفت و ( چون او را شناخت ) گفت : شگفتا ! تو كيستى ؟ ! فرمود : « منم حسين بن على عليه السّلام . » « 2 »
زبرقان گفت : فرزندم ! برگرد ، به خدا سوگند روزى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را ديدم كه بر شتر سرخ مويى سوار بود و از جانب قبا مىآمد و تو در آن روز جلو او بودى و من چنان نيستم كه با خون تو رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را ديدار كنم .
زبرقان در حالى كه بخشى از شعر خود را مىگفت ( از نبرد او ) برگشت .
هامش
( 1 ) أمضي إليه يا أبتاه ؟
( 2 ) أنا الحسين بن عليّ .