عايشه گفت : فرزندم ! به پدرت بگو : تو را به خدا اگر از آن سخنان ياد كنى يا چيزى بگويى . آرى مىروم ولى مركبى ندارم و مىخواهم على عليه السّلام بيايد و او را ببينم .
راوى گويد : امير مؤمنان صبح كرد و او را بر مركبى سوار و پنجاه زن همراهش كرد تا او را به خانهاش برسانند .
[ 100 ] - 35 - مروان بن حكم در جنگ جمل اسير شد با وساطت حسن و حسين عليهما السّلام آزاد شد ، آن دو به امير مؤمنان عليه السّلام عرض كردند : « اى امير مؤمنان عليه السّلام ! آيا با شما بيعت بكند ؟ » « 1 » فرمود : « آيا پس از قتل عثمان با من بيعت نكرد ؟ ! مرا به بيعت او نيازى نيست ، آن كف دست يهود است اگر بيعت كند باز بشكند . آگاه باشيد او - چون سگى كه ( با شتاب ) بينى خود ليسد - فرمانروايى ( زودگذرى ) دارد ، و او پدر سران چهارگانه است ، به زودى امّت اسلام از او و فرزندانش روزى خونين خواهند ديد » [ پس همان شد كه فرموده بود ] .
علم امير مؤمنان عليه السّلام
[ 101 ] - 36 - صدوق با سند خود ، از امام صادق و از امام باقر و از امام سجّاد عليهم السّلام نقل كرده كه فرمود : امام حسين عليه السّلام بر معاويه وارد شد . معاويه به او گفت : پدرت را چه چيز بر آن داشت كه - با اينكه از بصريان كشته بود - شبانه ( بىهيچ هراسى تنها ) با دو جامه در راههاى آنان گردش كند ؟ ! فرمود : « او مىدانست كه آنچه ( مقدّر است و ) بايد برسد خطا ندارد و آنچه بايد به خطا رود چنان نيست كه رخ دهد » « 2 » .
معاويه گفت : راست فرمودى .
فرمود : « چون امير مؤمنان عليه السّلام آهنگ پيكار با خوارج را كرد » « 3 » ، به او گفتند : اى
هامش
( 1 ) يبايعك يا أمير المؤمنين .
( 2 ) حمله على ذلك علمه أنّ ما أصابه لم يكن ليخطئه و أنّ ما أخطأه لم يكن ليصيبه .
( 3 ) و قيل لأمير المؤمنين عليه السّلام لمّا أراد قتال الخوارج :