و آشكار خيرخواه توام . و همراه تو در هر جا با دشمنانت مىجنگم و حقّى را براى تو باور دارم كه براى ( خلفاى ) پيش از تو و هيچ يك از معاصرانت باور ندارم و اين به سبب برترى تو در اسلام است و نيز بخاطر خويشاونديت با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، من هرگز از تو جدا نخواهم شد تا پيروز شوى يا من در ركابت بميرم .
أمير مؤمنان عليه السّلام فرمود : « خدا تو را رحمت كند ، زبانت آنچه در دل داشتى بيان كرد ، از خدا مىخواهيم عافيت را روزىات فرمايد و بهشت را پاداشت دهد . »
« ديگران هم سخن گفتند ولى من جز سخن اين دو نفر را حفظ نكردم » « 1 » .
« سپس امير مؤمنان عليه السّلام ( از آن منزل ) كوچ فرمود ، در حالى كه ششصد مرد ( جنگجو ) از قبيلهء طى او را همراهى مىكردند ، تا اينكه در منزل « ذاقار » فرود آمد . در آنجا با هزار و سيصد مرد ( جنگجو ) فرود آمد » « 2 » .
[ 99 ] - 34 - مقاتل بن حيّان گويد : عمّهام كه خادمهء عايشه بود گفت : على بن ابى طالب ، حسن عليهما السّلام را نزد عايشه فرستاده فرمود : به مدينه برو به خانهاى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله برايت جا نهاد و فرمود : تا در آن بمانى .
عايشه گفت : نمىتوانم بروم تا ببينم وضع مسلمين چه مىشود ، پس حسين عليه السّلام را نزد او فرستاده فرمود : به او بگو : به خدا سوگند يا ( از اينجا ) مىروى و يا با آن سخنان به سويت برانگيخته شوم .
چون حسين عليه السّلام نزد درآمده اجازه خواست عايشه گفت : به خدا سوگند اين بار سخنى ديگر از حاكم خود آورده است پيام او را برسان و چون حسين عليه السّلام درآمد به او خوشامد گفته نزد خود نشانيد و حسين عليه السّلام به او فرمود : پدرم مىگويد : به خانهء خود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود تا در آن بمانى و برايت جا نهاد برگرد و گرنه با آن سخنان به سويت برانگيخته شوم .
هامش
( 1 ) و تكلّم نفر منهم ، فما حفظت غير كلام هذين الرّجلين .
( 2 ) ثمّ أرتحل أمير المؤمنين و اتّبعه منهم ستّمائة رجل حتى نزل « ذاقار » ، فنزلها في ألف و ثلاثمائة رجل .