پس فرمود : چرا پيش از آن كه تقسيم شود از آن برداشتهاى ؟ ! عرض كرد : « ما نيز در آن حقى داريم هرگاه حقّمان داده شد آن را بر مىگردانيم » « 1 » .
فرمود : پدرت به فدايت ! اگر چه تو هم در آن حقّى دارى ، امّا نبايد پيش از ديگر مسلمين از حق خود بهرهمند شوى ، آگاه باش ! اگر نديده بودم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله دندانهاى پيشين تو را بوسه مىزند تو را آزرده مىساختم . سپس به قنبر يك درهم ( از كيسهاى ) كه به رداى خود بسته بود داد و فرمود : با اين پول بهترين عسلى را كه مىتوانى خريدارى كن ( و بياور ) .
عقيل گويد : به خدا سوگند ، گويا هم اكنون دو دست على عليه السّلام را مىبينم كه بر دهان مشك گرفته و قنبر عسل ( خريدارى شده ) را در آن بر مىگرداند ، سپس او دهان مشك را مىبندد و ( زار زار ) گريسته مىگويد : بار الها ! حسين عليه السّلام را ببخش ، او نمىدانست .
معاويه گفت : از كسى ياد كردى كه فضايل او مورد انكار نيست ، خدا أبو الحسن را رحمت كند ، از همهء پيشينيان خود سبقت گرفت و همهء پسينيان خود را ( از اينكه چون او باشند ) ناتوان ساخت ، اكنون داستان آهن گداخته را بگو .
عقيل گفت : بله : فقير و گرفتار شدم از او درخواست ( حق بيشترى از بيت المال ) كردم و او نداد ، كودكانم را كه آثار فقر و تنگدستى از آنان نمودار بود نزد او بردم فرمود : شامگاه بيا تا چيزى به تو دهم ، شامگاه نزد او رفتم در حالى كه يكى از بچّههايم راهنمايم بود . او بچّه را برگرداند . سپس به من فرمود : بيا و بردار ! من ( كه نابينا بودم ) به گمان اينكه كيسه پول است ، با حرص و آزمندى تمام خود را انداختم تا آن را بردارم ناگاه دستم بر آهنى گداخته خورد ، چون آن را گرفتم پرت كردم و همچون گاو زير دست قصّاب نعره زدم .
فرمود : مادرت به عزايت بنشيند ، اين گرماى آهنى است كه با آتش دنيا گداخته است ، پس فردا ( ى قيامت ) من و تو چگونه خواهيم بود اگر به زنجيرهاى جهنم درآييم ؟ ! سپس ( اين آيه شريفه را ) تلاوت فرمود : « آنگاه كه گردنهاشان با غل و زنجيرها ( ى
هامش
( 1 ) إنّ لنا فيه حقّا ، فإذا أعطيناه رددناه .