نيز ما را دوست دارى ، پس خدا را ( داشته باش و ) تقوا پيشه كن كه تقوا رستگارى است ، بردبار باش كه بردبارى جوانمردى است و بدان كه سنگين شمردن بردبارى از بىتابى است و ديررس شمردن رستگارى از نااميدى است ، نااميدى و بىتابى را از خود بران ( تا آسوده شوى ) .
سپس حسن عليه السّلام به سخن آمد و فرمود : عمو جان ! اگر نه اين بود كه شايسته نيست وداعكننده خاموش باشد و بدرقهكننده ( با شتاب ) برگردد ، ( از اندوه فراق تو ) كم سخن بوديم ( و تاب ادامه اين لحظهء سخت را نداشتيم ) . و اگر چه ( پس از تو نيز ) اندوهى فراوان داريم . اين مردم با تو اين گونه رفتار كردند پس تو از دنيا - با يادآورى رهايى از آن به اميد ( فوز و فلاح ) آخرت - دل بر كن و صبر كن تا پيامبرت را با خشنودى ديدار كنى .
سپس حسين عليه السّلام به سخن آمد و گفت : « عمو جان ! خداوند مىتواند اين گرفتاريها را كه مىبينى دگرگون سازد ، خدا هر روز در كارى است ( غير از آنچه پيش از آن بود ) ، اين مردم تو را از دنياى خود محروم ساختند و تو آنان را از دين خود محروم داشتى ، و تو چه بىنيازى از آنچه محرومت كردند و آنان چه نيازمندند به آنچه تو بازشان داشتى ، از خداوند بردبارى و يارى بخواه و از آزمندى و بىتابى به او پناه ببر ، زيرا بردبارى از ديندارى و جوانمردى است و آزمندى رزقى را پيش نمىاندازد و بىتابى اجلى را عقب نمىافكند » « 1 » .
سپس عمّار برافروخته به سخن آمد و گفت : خدا أنس ( و خرّمى ) نبخشد آنكه تو را پريشان كرد و آسوده نگذارد آنكه تو را به هراس افكند . آگاه باش ! به خدا اگر دنياى آنان را مىخواستى آسودهات مىگذاردند و اگر كارهاى ( زشت ) آنان را مىپسنديدى دوستت مىگرفتند اين مردم را چيزى جز دنيا خواهى و دل گرفتگى از مرگ ، از همراهى با گفتار ( و نصايح ) تو بازنداشته است ، اينان به مرام فرمانروايشان گرايش دارند و ( امروز ) پادشاهى
هامش
( 1 ) يا عمّاه ! إنّ اللّه تعالى قادر أن يغيّر ما قد ترى ، و اللّه كلّ يوم في شأن . و قد منعك القوم دنياهم ، و منعتهم دينك ، فما أغناك عمّا منعوك ، و أحوجهم إلى ما منعتهم ، فاسأل اللّه الصّبر و النّصر ، و استعذ به من الجشع و الجزع ، فإنّ الصّبر من الدّين و الكرم ، و إنّ الجشع لا يقدّم رزقا ، و الجزع لا يؤخّر أجلا .