عمر گفت : اى حسين ! برخى ماده شترها سقط مىكنند ؟ ! حسين عليه السّلام فرمود : « اى عمر ( برخى ) تخمها نيز فاسد مىشوند » « 1 » .
عرض كرد : راست گفتى و نيك فرمودى .
پس على عليه السّلام برخاسته او را به سينه چسبانيد و فرمود : ( دودمانى ( پاك از خاندان وحى و رسالت ) كه برخى از نسل برخى ديگرند و خدا شنوا و داناست ) « 2 » .
سخن او با ابو سفيان پس از بيعت عثمان
آرى دومى به راه خود رفت و سومى ( به جانشينى او ) برخاست و خويشان پدرى او همراهش شدند و چون شتران كه در سبزهزار بهار مىچرند اموال خدا را خوردند ، و شادمان بودند كه خلافت رسول خدا در دستشان افتاد .
[ 82 ] - 17 - مرحوم طبرسى روايت كرده كه : ( روزى ) در مجلس معاويه امام حسن عليه السّلام در مقام احتجاج برآمده فرمود : . . . شما را به خدا سوگند مىدهم آيا مىدانيد كه ابو سفيان - در آن روز كه با عثمان بيعت شد ( و خلافت به او رسيد ) - دست حسين عليه السّلام را ( كه نوجوانى بيش نبود ) گرفته گفت : فرزند برادرم ! با من به بقيع بيا ! پس بيرون شده همين كه در ميانهء قبرها قرار گرفتند ، گستاخ ( و بىباك ) با صداى بلند فرياد زد : شما اى خفتگان در گور ! آنچه بر سر آن ، پيوسته با ما ( بنى اميّه ) در ستيز بوديد ( حكومت و خلافت اسلام ) اكنون به دست ما افتاده ، در حالى كه شما پوسيدهايد ! ! حسين بن على عليه السّلام ( چون اين سخن بشنيد سخت خشمگين شده ) فرمود : « خدا پيرى تو را زشت سازد و چهرهات را بدنما كند » « 3 » ، سپس به تندى دستش را كشيد و از او دور شد ، و اگر نعمان بشير آنجا نبود تا دستش را گرفته به مدينه آورد از بين مىرفت .
هامش
( 1 ) يا عمر إنّ البيض يمرقن .
( 2 )ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ.
( 3 ) قبّح اللّه شيبتك ، و قبّح وجهك .