و از بدعتى كه پديد آوردى به سختى بازجوئىات كند » « 1 » راوى گويد : عمر خشمگين از منبر پايين آمد و با گروهى از يارانش تا در خانهء امير مؤمنان آمده اجازه خواست ، امام اجازه داد و او وارد شد و گفت : اى ابا الحسن ! امروز از فرزندت حسين عليه السّلام چه كه نديدم ! در مسجد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله با صداى بلند با ما سخن مىگويد و اوباش و اهل مدينه را بر من مىشوراند .
حسن عليه السّلام فرمود : آيا كسى كه ( از جانب خدا و رسول صلّى اللّه عليه و آله هيچ اختيار و ) حكمى ندارد بر همانند حسين عليه السّلام فرزند پيامبر صلّى اللّه عليه و آله برمىجهد يا بر همكيشانش اوباش مىگويد ؟ ! بدان كه خود جز با اوباش به حكومت نرسيدى ، پس خدا از رحمت خود دور سازد كسى را كه او باش را بشوراند .
امير مؤمنان عليه السّلام فرمود : ابا محمّد ! آرام ! تو به اين زودىها خشم نمىكنى و فرومايه و آشفته مزاج نيستى ، سخنم را بشنو و با شتاب سخن مگو .
عمر گفت : اى ابا الحسن ! اينان ( حسن و حسين عليهما السّلام ) انديشهاى جز خلافت را ندارند امير مؤمنان عليه السّلام فرمود : آنان به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نزديكتر از آنند كه در پى بىآن باشند تو - اى فرزند خطاب - آنان را به حقّشان راضى كن تا آنان كه پس از اين دو مىآيند از تو خشنود شوند .
عمر گفت : رضايشان در چيست ؟
فرمود : خشنودىشان در بازگشت از خطا و خوددارى از گناه با توبه كردن است .
عمر گفت : ابا الحسن ! فرزندت را ادب كن تا با حاكمان كه فرمانروايان زميناند كارى نداشته باشد ! !
هامش
( 1 ) يا ابن الخطّاب فأيّ النّاس أمّرك على نفسه قبل أن تؤمّر أبا بكر على نفسك ليؤمّرك على النّاس بلا حجّة من نبيّ و لا رضى من آل محمّد ، فرضاكم كان لمحمّد صلّى اللّه عليه و آله رضى ؟ أو رضى أهله كان له سخطا ؟ ! أما و اللّه لو أنّ للسان مقالا يطول تصديقه و فعلا يعينه المؤمنون ، لما تخطّأت رقاب آل محمّد ، ترقى منبرهم ، و صرت الحاكم عليهم بكتاب نزل فيهم لا تعرف معجمه ، و لا تدري تأويله الّا سماع الاذان ، المخطئ و المصيب عندك سواء ، فجزاك اللّه جزاك ، و سألك عمّا أحدثت سؤالا حفيّا .