نه جملهء مغلقى گفته شده است ؛ درست مثل اينكه دارد با آدم حرف مىزند . بله درست دارد با انسان حرف مىزند ولى يك بيت هم تو بيا مثل همين بگو .
برخى امور اينگونه است ؛ گويى تناقضى در آن هست ولى تناقض نيست .
حال ، پيغمبران ناچيزترين مردم عالمند كه چيزترين مردم عالم هستند . آيا اينها با يكديگر تناقض دارد ؟ نه . حتى جاهلترين مردمِ عالمند كه عالمترين مردم عالمند ؛ عاجزترين مردم عالمند كه قادرترين مردم عالمند ؛ به همين معنا كه عرض كردم .
حقيقت اين است كه اگر كسى توحيد را درك كرده باشد اين حقيقت را به خوبى دريافت مىكند كه هيچ موجودى در ذات خودش چيز نيست مگر اينكه خدا او را چيز كرده باشد ، چيز بودنش از خداست . ولى تفاوت اين است كه پيغمبران اين حقيقت را دربارهء خودشان و دربارهء همهء اشياء درك كردهاند و چون چنين است ، همين درك كردن و خود را اينگونه ديدن سبب مىشود كه فيض الهى بر وجود آنها جارى بشود ، آنگاه ما خيال مىكنيم كه آنها استقلال دارند . آنها خودشان بهتر مىدانند كه باز هم هرچه دارند از ناحيهء خداست . اين است كه در يك جا مردم به او مىگويند : آيا تو از غيب خبر دارى ؟ مىگويد : ابداً ، يك كلمه نمىدانم . در يك جاى ديگر مىگويد : آيا مىخواهيد من خبر بدهم كه چه در كجاست و چه در كجا ؟ اين چگونه مىشود ؟ مىگويد اگر تو خيال مىكنى من يك موجود مرموزى هستم كه از پيش خود چيزى را مىدانم ، هيچ چيز را نمىدانم ، از كوچكترين غيبها هم خبر ندارم ولى اگر مرا از آن نظر در نظر مىگيرى كه خداى متعال به من چه آگاهيى داده است كه آنچه دارم دادههاى اوست ، بله [ چيزهايى را مىدانم . ]
مسألهء علم غيب
بعضى راجع به مسألهء غيب در قرآن اين سؤال برايشان مطرح است كه اين چگونه است كه در بسيارى از آيات در كمال صراحت از پيغمبر - و از هر پيغمبرى - نفى علم غيب شده است ، كه آياتش زياد است : قُلْ . . . وَ لَوْ كُنْتُ اعْلَمُ الْغَيْبَ لَاسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ « 1 » . وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لايَعْلَمُها الّا هُوَ « 2 » . بگو غيب مختص خداست ، جز خدا كسى
هامش
( 1 ) . اعراف / 188 .
( 2 ) . انعام / 59 .