بنشاند نه اينكه يكى را كنار خود بنشاند و احترام كند و ديگرى را دم در بنشاند ؛ بايد اساساً رعايت شؤونات شخصى طرفين را نكند . اين در فقه مطرح است و جزء سنن اسلامى است كه قاضى بايد با طرفين دعوا به طرز مساوى رفتار كند .
داستان در داستان عرض مىكنم : مردى به عنوان مهمان بر اميرالمؤمنين وارد شد . ايشان هم مثل يك مهماندار از او پذيرايى مىكرد . بعد از يك يا دو شبانهروز گفت : يا اميرَالمؤمنين ! ما كارى هم خدمت شما داريم . من و فلان كس بر سر مسألهاى اختلاف داريم ، قرار شده كه هردو نفرمان نزد شما بياييم و شما داورى كنيد . فرمود : اگر اين جور است من معذرت مىخواهم از اينكه ديگر به عنوان يك ميزبان از تو به عنوان يك ميهمان پذيرايى كنم . اگر اينطور است تو بايد بيرون به روى و دونفرى با همديگر بياييد . من نمىتوانم يكى از دو طرف دعوا را مهمان در خانهء خودم داشته باشم ديگرى مثلًا به مسافرخانه برود ؛ اين درست نيست .
حال ، قاضى براى اينكه اين ادب را رعايت كرده باشد به اميرالمؤمنين عرض كرد : « قِف يا اباالحسن بجانب خصمك » برو در كنار خصم خودت بايست .
على عليه السلام از اين جمله متغير شد . قاضى خيال كرد از اين جهت متغير شده كه تو چرا به من كه خليفه هستم مىگويى برو در كنار او بايست . گفت : يا اميرالمؤمنين ! چرا ناراحت شدى ؟ من دستور اسلام را اجرا كردم . فرمود : نه ، من نه از آن جهت كه تو خيال كردى ناراحت شدم ؛ از اين جهت ناراحت شدم كه تو او را به اسم صدا كردى و مرا با كنيه . « يا ابالحسن » احترام است . يا بايد هردويمان را با كنيه صدا مىكردى و همان احترامى كه براى من قائل شدى براى او قائل مىشدى ، يا اگر به او گفتى - مثلًا - يا خالد ، بايد به من مىگفتى يا على ، چرا به من گفتى يا اباالحسن ؟ اين « اباالحسن » احترام زيادى بود كه براى من قائل شدى .
اين را مىگويند اهل حق ، به اين مىگويند انسانى كه امام و پيشواست و بايد الگو قرار بگيرد ؛ در وجود او چيزى كه وجود ندارد « من » است و منافع من و شخص من ، آنچه هست فقط حق و حقيقت است .
حال آيا براى على عليه السلام هم « الْحَقُّ مُرٌّ » حق تلخ بود ؟ يا براى على حق از هر شيرينى شيرينتر بود . پس حق تلخ است براى چه كسى ؟ براى آن كه خودش تلخ است . آن تلخى در واقع از خودش است نه از حق . او تلخى ذائقهء خودش را دارد احساس مىكند نه اينكه [ حق ] تلخ باشد .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 690
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٦٩٠