خودش مسؤول زندگى خود و عائلهاش مىشود ، قهراً طبابت مىكند . در اين وقت گرفتاريهاى ديگرى پيدا مىكند . سلطان محمود او را مىخواهد كه وى را به غزنين ببرد . فرار مىكند ، پياده از اين شهر به آن شهر مىرود . مدتى به گرگان مىرود ، مدتى به اصفهان ، مدتى به همدان ، مدتى زندان ، يك وضع عجيبى . در عين حال اين مرد آثارى خلق كرده و آفريده كه انسان حيرت مىكند در اين عمر كم با اينهمه ماجراها و استاد نداشتنها او چگونه اينها را آفريده كه اگر يك آدمى بود مثل خيلى افراد ديگر ، يك زندگى آرامى مىداشت ، مثلًا در يك دانشگاهى تحصيل كرده بود ، از استادهاى زبردستى برخوردار بود و عمرش را تنها به علم صرف مىكرد چه مىشد ! خيلى عجيب بود . بعلاوه همينطور كه عرض كردم مقدار زيادى از وقتش صرف وزارت و اين كارها مىشد . صبح تا غروب دچار كارهاى سياسى بود ، آنگاه شب مىآمد مىنشست ، شاگردها دورش جمع مىشدند ، او مىگفت و آنها مىنوشتند . در عين حال يك مقدار وقت خودش را صرف عياشى مىكرد . يك چنين آدم اعجوبهاى بود .
همين دو كار ، بالخصوص ، مزاجش را تباه كرد و مريض شد . در خلال اينكه وزير هم بود و كشمكش جنگ هم وجود داشت كه بايد از اينجا به آنجا بروند ، فرار كنند و از اين قبيل ، بيمارى هم گرفت ، يك بيمارى قولنج خيلى سختى . اتفاقاً خودش متخصص قولنج بود . دوايى براى تنقيه - به اصطلاح - براى خودش نسخه كرد . حال يا اشتباه كردند يا آن غلام و نوكرها با او خوب نبودند ، عوضى [ كار كردند ، ] مثلًا فلان دارو را گفته بود اين قدر بريزيد دو سه برابر ريختند . كمكم حال او بدتر شد ، خودش هم فهميد و بعد شروع كرد به دقت بيشتر معالجه كردن . يك وقت حس كرد كه ديگر [ معالجه ] متوقف شده و فايده ندارد . غرضم اين تعبير اوست ؛ گفت : اين نيرويى كه مأمور تدبير بدن من بود ديگر واگذاشت و حاضر نيست تدبير كند . معالجه را به كلى رها كرد و آن سه چهار روز ديگرى را كه از عمرش باقى مانده بود فقط به تلاوت قرآن و عبادت و استغفار گذراند .
ملائكه ، مدبّر عالم طبيعت
حال تمام اين دنياى ما حكم يك بدن را دارد . اين نظمى كه الآن مىبينيد ، همينطور كه اين نظم بدن ما قائم به يك حيات است و اگر اين حيات صعود كند و به مقام