بعد تحصيلات عالى را انجام دهد . اين يك آرزويى است كه منطقى هم مىتواند باشد ، يعنى روى حساب قاعده هم جور درمىآيد ، البته با يك سلسله اگرها : اگر عمرى باشد ، اگر كار كند و زحمت بكشد اين كار قابل عمل شدن است . اين را مىگويند آرزوى منطقى .
ولى يك سلسله آرزوها براى انسان هست كه آرزوهاى خيالى است ، يعنى فقط خيال انسان از همان انديشهاش لذت مىبرد . يك موضوعى را تصور مىكند كه چنين و چنان باشد ، اينجور بشود ، آنجور بشود ؛ در صورتى كه اگر خودش فكر كند هرگز عقل اجازه نمىدهد همهء اينها عمل شود ، يعنى سر راه اين آرزو صدها مانع وجود دارد كه اين صدها مانع پنجتايش هم رفعشدنى نيست . اما انسان به دليل اينكه از آن خوشخيالى خودش لذت مىبرد ، خيالِ خوش است و لذت مىبرد از اينكه اينها را در ذهن خودش عبور بدهد ، همينطور مىنشيند و پيش خودش خيال مىكند ، كه چنين و چنان بشود ؛ و مىدانيد داستانهاى زيادى در اين زمينه هست ، از جمله قصهء شيخ بهايى و نوكرش .
داستان شيخ بهايى و پيشخدمتش
مىدانيد شيخ بهايى مرد فوقالعادهاى بوده . مسألهء قرائت افكار را خيليها دارند ، مىگويند او هم قرائت افكار داشته است . مىگويند وى پيشخدمتى داشت كه به او شيخ حسن مىگفت . ( شيخ بهايى يك آدمى بود كه بيشتر سيّاح بود و تقريباً سى سال در دنيا سياحت كرده بود ، آخر عمرش شيخالاسلام اصفهان شده بود . ) روزى يك مقدار كشك به او داده بود كه بسابد و براى ناهار حاضر كند . او مشغول كشك سابيدن بود . كشكسابى هم كه يك آهنگ مخصوصى دارد و انسان وقتى كه در جايى باشد كه يك آهنگ خوشى هم باشد خيالش بيشتر پرواز مىكند ؛ مثلًا كنار يك نهر باشد ، صداى يكنواخت اين نهر را كه مىشنود خيالش شروع مىكند به پرواز كردن ، زمين را به آسمان مىزند و آسمان را به زمين . او پيش خودش در همان عالم خيال يك آيندهء سعادت بخشى را براى خودش تخيل مىكرد ، به اين صورت كه شيخ بالاخره از كارش معزول مىشود ، بعد من ترقى مىكنم ، تا كمكم به آنجا رساند كه خودش مىشود شيخالاسلام اصفهان . شيخ بهايى متوجه بود كه او در عالمِ چه خيالى است ، با خود گفت ببينيم رشتهء خيال اين به كجا مىرسد . يك وقت رشتهء