خيالش رسيد به اينجا كه پيش شاهعباس در مسند شيخالاسلامى بالاتر از همه نشسته است ، استادش شيخ بهايى از در وارد مىشود ، حال چكار كند ؟ مسند را به او بدهد از نظر اينكه استادش و شيخالاسلام قبل بوده ، آنوقت خودش مسندى ندارد ، يا او را پايين دستش بنشاند و اين درست نيست . در شش و پنج اين حرفها بود كه شيخ بهايى گفت : شيخ حسن كشكت را بساب . تا گفت : كشكت را بساب ، به خودش آمد .
حال ، آدميزاد در عالم خيال اينجور است . مخصوصاً وقتى كه انسان مثلًا يك معاملهء زمين مىكند ، بعد مرتب خيال مىكند كه اين زمين ترقى مىكند ، بعد چنين و چنان مىكنم ؛ يا يك زراعت مىكند : امسال زراعت ما اينجور محصول مىدهد ، بعد اينطور و آنطور مىكنم .
بعضى از مفسرين گفتهاند « قادِرينَ » در اينجا يعنى در حالى كه در دلشان حساب مىكردند كه حالا اينقدر محصول داريم ، مىبريم و چنين مىكنيم و . . . در دل خودشان حساب مىكردند و به قول معروف با ابرويشان چرتكه مىانداختند كه چنين و چنان مىشود . قرآن مىگويد : همينطور كه داشتند با خودشان حساب مىكردند كه چنان و چنين خواهد شد ، يك دفعه وارد شدند و چشمهايشان به چنين منظرهاى افتاد . « فَلَمّا رَأَوْها » تا چشمشان افتاد ، اول چنان يكّه خوردند و به اصطلاح شوكه شدند كه گفتند : ما گم كردهايم ، راه را اشتباهى آمدهايم : « قالوا انّا لَضالّونَ » عوضى آمدهايم ، باغ ما نيست ؛ اينقدر چهرهء اين باغ عوض شده بود ! ولى فوراً فهميدند كه عوضى نيامدهاند و حساب ديگرى در كار بوده است : « بَلْ نَحْنُ مَحْرْومونَ » نه ، ما مردمِ محروم و بيچاره هستيم ؛ يعنى ميوههايمان رفت .
قالَ اوْسَطُهُمْ . بعضى خيال كردهاند كه « اوْسَطُهُمْ » يعنى وسطىشان ، آن بچهء وسطى ؛ مثلًا اگر پنج تا بودند ، برادر سومى . ولى اكثر مفسرين گفتهاند مقصود از اوسط « اعدل » است . « وَ كَذلِكَ جَعَلْناكُمْ امَّةً وَسَطاً » « 1 » يعنى امت معتدل . « خَيْرُ الْامورِ اوْساطُها » يعنى در هر كارى بهترينش وسطترين يعنى معتدلترين است كه از افراط و تفريط هر دو بدور است ، و لهذا اينجا گفتهاند اوسطشان يعنى بهترينشان ، معتدلترينشان . « قالَ اوْسَطُهُمْ الَمْ اقُلْ لَكُمْ لَوْ لا تُسَبِّحونَ » من قبلًا به شما نگفتم ؟ اينجا
هامش
( 1 ) . بقره / 143 .