تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
كشيده است . و چقدر هم از اين جهت ، نفهميده كار بجايى كرده است ، چون او به جاى اينكه حافظى چاپ كرده باشد ، خواسته خودش را در قالب حافظ بگنجاند . عجيب اين است : مقدمه‌اى نوشته كه من كمى از آن مقدمه را در دست كسى خوانده بودم و هنوز نخوانده‌ام ، ولى از آن مصاحبه كاملًا معلوم بود . در اين مقدمه و در چاپ اين حافظ ، كوشش كرده كه بگويد : حافظ يك آدمى بوده درست مثل من ، همه چيزش مثل من . مىگويد : حافظ خدا را قبول نداشته ، قيامت را هم قبول نداشته ، چنين و چنان بوده است . حتى در بعضى جاها كه تحريف ، تحريف معنوى مىشده ، يعنى اگر مىشده بگويد مقصود حافظ چيز ديگر است ، [ اين كار را كرده است . ] مثلًا حافظ مىگويد : « من ملَك بودم و فردوس برين جايم بود ( اين ، نظر بسيار واضح و روشنى است كه مىخواهد بگويد انسان يك حقيقتى است كه عالم عِلوى جايگاه اوست ) آدم آورد در اين دير خراب آبادم » معلوم است كه داستان آدم و بهشت را دارد مىگويد ، يعنى همان داستانى كه در اديان و مذاهب و بالخصوص در قرآن آمده است . مىگويد : چه لزومى دارد ما بگوييم مقصودش اين حرفها بوده ؟ خير ، مقصودش اين است كه من دلم مىخواهد انسان در جامعه چنين زندگى كند ( اساساً به همديگر ربطى ندارد ) ، يك انسانِ مورد آرزوى حافظ بوده است كه در زندگى بايد چنين و چنان باشد ، آن را مىخواسته بگويد . آخر چگونه معنايش جور درمىآيد ؟ ! يك جا مىگويد كه شعرى را ديدم كه آن را بايد تغيير داد . مثلًا حافظ گفته است : « نداى عشق تو دوشم در اندرون دادند » . با اينكه در تمام نسخه‌ها بالاتفاق همين است ، ديدم بهتر اين است كه بگوييم : « نداى عشق تو روزى در اندرون دادند » چون اگر بگويم « دوشم » معنايش اين است كه ( معناى شعر را هم نفهميده ) فقط ديشب من عاشق تو شدم قبلًا نه ؛ اين بود كه من آن را « روزى » كردم . آنجا كه حافظ غزلى گفته است كه مربوط به قضيهء يزد است ( مىگويند سفرى تا يزد آمد و بلافاصله به شيراز برگشت ؛ تاريخ هم نوشته است ؛ در يك غزلش به اين قضيه اشاره مىكند ) مىگويد :
اى صبا از من بگو با ساكنان شهر يزد * كاى سر ما حق‌شناسان گوى چوگان شما
مىگويد حافظ بزرگتر از اين حرفهاست كه اين‌طور بگويد ، من عوضش كردم گفتم : « اى صبا از من بگو با ساكنان شهر يار » آخر حافظ كه نبايد اسم يزد را برده باشد !