تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 538

مساهمون:

ص٥٣٨
حالت عجيبى كه باز آنها نفهميدند چيست . آن ماهى كه اساساً خورده نشد . يك يا دو شبانه روز به همين حال بود . اينها هرچه كوشش كردند كه اين بيمارى را تشخيص بدهند نتوانستند . معالجاتى كردند ولى مؤثّر واقع نشد . ديگر كم‌كم خود مأمون هم احساس كرد قضيه خطرى است . اين دو طبيبش نصرانى بودند . يك نبضش به دست يكى بود و نبض ديگرش به دست ديگرى . يك نفر آمد به بالين مأمون و به او گفت كه ذكر خدا بگو ، شهادتين بگو . ظاهراً ابن ماسيه گفت : حالا وقت حرف زدن نيست . مأمون بدش آمد و فكر كرد كه اين چون مسيحى است نمىخواهد او دم مرگ شهادت بگويد . همين‌طور كه دستش به دست او بود ، دستش را كشيد و با مشت محكم به سينهء پزشك كوبيد كه تو چرا چنين حرفى زدى ؟ بالاخره معالجات مؤثر نشد . شب شد . مأمون گفت كه اين تخت مرا بگيريد و ببريد بالاى آن تپه روى بلندى . بردند روى بلندى . از بالاى آن بلندى به تمام لشكرگاه مشرف بود . شب بود و هر گروهى در يك جا جمع شده و آتشى روشن كرده بودند . آنها هم بىخبر كه الآن به سر مأمون بدبخت چه آمده است . مأمون نگاه كرد ديد تمام اين دشت ، چند فرسخ در چند فرسخ ، همين‌طور آتش و چراغ روشن است ؛ ديد اين دشت را سپاهيان مأمون پر كرده‌اند . حالا يك چنين لشكرى و يك چنين قدرتى دارد و اينچنين در مقابل يك بيمارى كه ريشه‌اش معلوم نيست عاجز و ناتوان است . مىگويند : در همان حال سرش را به آسمان بلند كرد و گفت : « يَا مَنْ يَبْقى مُلْكُهُ ارْحَمْ مَنْ لا يَبْقى مُلْكُهُ » اى كسى كه مُلكش باقى است رحمى بكن به اين بدبختى كه مُلكش فانى است . ولى اين حالتش مثل حالت فرعون در دم آخر است ( الْانَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ ) « 1 » .

مُلك دنيا در اولياى حق اثر ندارد

حال ، انسان چرا در وقتى كه دچار چنين عقوبتها نشده است و به تعبير قرآن دچار انكار خدا او را ، نشده است ، همين حقيقت را نبيند ؟ اولياى حق كسانى هستند كه اگر تمام مُلك دنيا را هم به آنها بدهند - كه داده هم شده است ؛ وقتى كه همين مُلك ظاهر را هم دراختيار آنها قرار بدهند - يك ذرّه از آن روح عبوديتشان كاسته
هامش
( 1 ) . يونس / 91 .