تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
است . اگر پدرم مستحق كشتن است و تو فرمان قتلش را مىدهى ، به خودم بده . بعد گفت : يا رسول اللَّه همه مىدانند ، تمام آشنايان مىدانند كه من از نظر عاطفهء پدر و مادرى كسرى ندارم ، بر عكس هيچ كس به اندازهء من پدر دوست نيست ، من پدرم را به حساب عاطفهء پدرى فوق‌العاده دوست دارم ( اين را صريح گفت ) ولى اگر شما فرمان بدهيد بكشم مىكشمش . دلم هم نمىخواهد كس ديگر بكشد براى اينكه پدرم را خيلى دوست دارم ، مىترسم يك مؤمنى او را بكشد ، بعد من هر وقت او را ببينم چون قاتل پدرم را مىبينم تحريك بشوم ، يك وقت گول بخورم آسيبى به او به عنوان قاتل پدر بزنم ، مؤمنى را به خاطر يك كافر بكشم ، بعد خودم بشوم يك كافر . اجازه بده خودم بكشم . فرمود : نه ، من دستور كشتنش را ندادم ، تو هم به او نيكى كن ، مادامى كه او در زمرهء ما هست به او نيكى كن . مىخواستند وارد مدينه شوند . عبداللَّه ، همين پسر عبداللَّه بن ابى ، خودش جلوتر آمد دم دروازهء مدينه ، شمشيرش را كشيد و ايستاد . كسى نمىداند كه اين چه مىخواهد . تا پدرش رسيد و گفت : ما و أنت ؟ يعنى چه خبر دارى ، خبر تازه چيست ؟ گفت خبر تازه‌اى نيست . حالا همه تعجب كرده‌اند كه اين كار براى چيست . به پدرش گفت : به هر حال تو اينجا توقيف هستى ، حق ندارى به روى . گفت : چرا ؟ گفت : تا پيغمبر اجازه ندهد كه تو حق دارى بيايى مدينه ، من به تو اجازه نمىدهم . پدر را در دروازهء مدينه توقيف كرد ؛ تا پيغمبر اكرم - كه معمولًا خودشان در فاقه و در آخر اصحاب حركت مىكردند و حتى گاهى تنهاى تنها حركت مىكردند كه اگر وامانده‌اى باشد در راه نماند - رسيدند . عبداللَّه بن ابى رفت پيش پيغمبر به شكايت پسرش : يا رسول اللَّه من مسلمانم ، من چنين و چنين ، پسرم به من اجازهء ورود به مدينه را نمىدهد ، مىگويد تا شما اجازه ندهيد نمىتوانى وارد شوى . فرمود : به او اجازه بدهيد . آنوقت اجازه به او داد . آنگاه عبداللَّه بن ابى آمد مدينه ، چند روزى بيشتر نگذشت كه مريض شد و مرد . شأن نزول اين سورهء منافقون اين قصه است كه در اينجا در مورد عبداللَّه بن ابى آمده است . بعد كه اين جور شد حضرت رسول رو كردند به عمر و فرمودند : عمر ! حالا اين جور بهتر شد يا آن جورى كه تو مىگفتى ؟ اگر من عبداللَّه بن ابى را آن روز كشته بودم چه فتنه‌ها پشت سرش بود ولى الآن به اين شكل در آمد كه پسرش به او اجازه نمىدهد وارد مدينه بشود ؛ يعنى اين كسى كه يك روز مىگفت عزيزترين