تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 322

مساهمون:

ص٣٢٢
از مهاجرين كمك خواست . يك عده به هواخواهى اين و يك عده به هواخواهى آن آمدند و عن‌قريب بود كه فتنهء بزرگى پيدا بشود . عبداللَّه بن ابىّ منافق خبردار شد ، آمد كه قضيه چيست ؟ گفتند سر آب برداشتن ، اين مرد مهاجر آمده اين مرد مدنى را سيلى زده صورتش را خونى كرده . عبداللَّه اينجا ديگر تاب نياورد ، شروع كرد به شعار دادن ، گفت گناه ما بود ، تقصير ما بود كه اينها را به مدينه راه داديم ، به آنها جا داديم ، پول داديم ، به ما گفتند نماز بخوانيد نماز خوانديم ، گفتند زكات بدهيد زكات داديم ، حالا كارشان به جايى رسيده كه مىآيند كتكمان مىزنند . بعد مثلى را ذكر كرد شبيه آنچه كه سعدى در گلستان آورده ، گفت اين حرفى است كه در مثل مىگويند : سگت را سير كن تا آخرش تو را به درد :
يكى بچهء گرگ مىپروريد * چو پرورده شد خواجه را بردريد
ما اينها را آورده‌ايم سر سفرهء خودمان نشانده‌ايم ، حالا كه سيرشان كرده‌ايم به ما پريده‌اند ، به خدا قسم همين قدر كه من پايم به مدينه برسد آنوقت خواهيد ديد كه آن عزيزتر ذليل‌تر را ، آن قوى ضعيف را بيرون خواهد كرد « 1 » . مىخواست بگويد من بروم مدينه پيغمبر را از مدينه بيرون مىكنم . نوجوانى بود ده پانزده ساله به نام زيد بن ارقم كه بعد هم اسمش خيلى در تاريخ اسلام مىآيد . زيد بن ارقم خودش از انصار بود ، وقتى كه اين را شنيد عصبانى و ناراحت شد ، شروع كرد به پرخاش كردن به او . گفت اين فضوليها چيست كه مىكنى ؟ ! دربارهء پيغمبر چنين حرفى مىزنى ؟ ! آمد خدمت پيغمبر اكرم ، گفت : يا رسولَ اللَّه من در يك مجمع خصوصى كه اين افراد حضور داشتند بودم كه عبداللَّه بن ابى چنين حرفى زد . پيغمبر اكرم فرستاد عبداللَّه بن ابى بيايد . عبداللَّه آمد و شروع كرد به قسمهاى غِلاظ و شِداد خوردن كه من چنين حرفى نزدم ، به من بسته‌اند ، خودم مسلمانم ، من مؤمنم ، اين بچه بى خود آمده اين سخن را گفته . ديگرانى هم كه از انصار آنجا بودند شروع كردند به معذرت‌خواهى : يا رسول اللَّه اين بچه است ، حالا ممكن است اشتباه كرده باشد ، ممكن است كه روى غرضى گفته باشد و شما به حرف اين بچه ترتيب اثر ندهيد . پيغمبر اكرم آنجا چيزى نگفتند .
هامش
( 1 ) . حالا اين را در ميان جمعى مىگويد كه همه از انصار و از كسان خودش هستند .