تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 321

مساهمون:

ص٣٢١
مخصوص همان منافقين است . اين آيه براى همهء منافقين عالم است ، موردش و شأن نزولش اين است .

تاريخچهء منافقين مدينه و شأن نزول اين سوره

عبداللَّه بن ابى و اصحابش كه ما اينها را « گروه منافقين مدينه » اصطلاح مىكنيم تظاهر به اسلام مىكردند ولى در باطن مسلمان نبودند ، اين امر را مخفى مىكردند ، فوق‌العاده هم مخفى مىكردند ، قرآن بود كه آشكار كرد نه اينكه آشكار هم بود ، چون اينها در جماعت مسلمين شركت مىكردند ، از مال خودشان به عنوان زكات در بودجه‌ها و در جنگها كمك مىكردند و حتى در جنگها شركت مىكردند ؛ فقط در جاهايى كه فكر مىكردند ضربه‌شان مؤثر است خودشان را نشان دادند . يكى در احد بود كه كفار قريش [ به سوى مدينه ] آمده بودند و قدرتشان هم خيلى زياد بود و اينها حس كردند جاى اين است كه مىشود اسلام را حسابى كوبيد ، ثلث جمعيت از اتباع همين عبداللَّه بن ابى به يك بهانهء كوچكى يك مرتبه برگشت ، انشعاب كرد و آمد به مدينه . مورد ديگر قصهء غزوهء بنىالمصطلق است . بنىالمصطلق گروهى مشرك بودند . به پيغمبر اكرم خبر رسيد كه اينها دارند جمعيت جمع مىكنند و عن قريبٍ به مدينه حمله مىكنند . پيغمبر اكرم پيشاپيش حركت كرد و با اصحاب خودشان رفتند و با اينها جنگيدند و اينها را به كلى شكست دادند و وضع آنها به كلى از بين رفت . آنجا چاه آبى بود به نام مُرَيصيع . در عربستان كه آب كم پيدا مىشود ، محلى كه اتراق مىكنند بايد جايى باشد كه آب باشد . از آن چاه آب مىكشيدند ، هوا هم خيلى گرم بود ، پيغمبر اكرم در يك جايى كه سايهء درختى بود استراحت كرده بودند ، هر كسى يك جايى رفته بود . عمر يك نوكر مانندى داشت به نام جحجاح كه چون عمر از مهاجرين بود اين هم قهراً وابسته به مهاجرين مىشد ، يك مرد ديگرى هم از انصار در همين رديف آدمها ، دو نفرى آمده بودند سر چاه آب بردارند ، نوبت را رعايت نكردند ، حالا كدام يك بىنوبتى كرد ننوشته‌اند ، همزمان دلوها را فرستادند به ته چاه . دلوها به همديگر پيچيد و خلاصه با همديگر حرفشان شد . جحجاح كه نوكر عمر بود با سيلى ، محكم زد به صورت اين مرد انصارى به طورى كه صورتش خونى شد . او هم فرياد كشيد و از انصار ، از خزرج ، قبيلهء خودش ، كمك خواست ؛ اين هم