اينجا تو طرف نيستى ، خدا طرف است ، نه اينكه فقط با يك انسان بيعت كردند ، چون آن انسان براى خودش كارى را نمىخواسته و بعلاوه آن انسان انسانى است كه در واقع آنچه كه در او وجود ندارد همان منِ اوست . چون منِ او فانى شده و نيست پس در واقع اين دست خداست كه اينجا دراز شده . بزرگترين و عالىترين تعبيراتش اين است كه « يَدُ اللَّهِ فَوْقَ ايْديهِمْ » دست خدا بالاى دست آنهاست . مقصود چيست ؟ آيا قرآن مىخواهد بگويد كه دست سومى ( البته در مقام تشبيه ) بالاى اين دو دست وجود دارد ؟ يعنى شما كه دستتان را مىدهيد به دست پيغمبر و بيعت مىكنيد دست خدا روى دست هر دوى شماست ، هم روى دست مؤمنين و هم روى دست پيغمبر ؟
يعنى براى خدا واقعاً يك دست تخيل شده است و به چنين چيزى تشبيه شده ؟ نه ، اين نيست . اساساً از ادب قرآن بدور است كه براى خدا از آن جهت كه خداست يك دست جسمانى فرض شود ، بلكه قضيه به گونهء ديگرى است . آنها كه بيعت مىكردند پيغمبر اكرم اين طور بيعت مىكردند كه دستشان را بالا مىگرفتند و آنها دستشان را پايين مىگرفتند ، هميشه دست آنها پايين بود و دست پيغمبر بالا ؛ كه در قضيهء مأمون و حضرت رضا نقل كردهاند كه وقتى مردم آمدند با حضرت رضا عليه السلام براى ولايت عهد بيعت كنند آنها به سبك مخصوص خودشان بيعت مىكردند . حضرت فرمود : نه ، من آنچنان از شما بيعت مىگيرم كه جدم پيغمبر بيعت كرد . آنگاه حضرت دستشان را به گونهاى گرفتند كه پشت دست به طرف خودشان بود و روى آن به طرف جمعيت ، و دست حضرت بالا قرار مىگرفت و دست آنها پايين .
پس در اينجا مقصود اين است كه دست شما پايين بوده و دست پيغمبر بالا ؛ آن دست خدا بود كه روى دست شما بود ؛ يعنى دست پيغمبر دست خداست ، نه دست خدا روى دست شما و دست پيغمبر بود . اين نظير آيات ديگرى است كه ما در قرآن داريم : « مَنْ يُطِعِ الرَّسولَ فَقَدْ اطاعَ اللَّهَ » « 1 » هر كه پيغمبر را اطاعت كند خدا را اطاعت كرده . اين درواقع مرحلهاى از توحيد را بيان مىكند كه خيلى خيلى والاست ، يعنى مرحلهاى از توحيد پيغمبر را بيان مىكند كه در اين مرحله اساساً بايد گفت پيغمبر از خودش « نيست » است ، ارادهء او در ارادهء خداست ، او ديگر از خود ارادهاى ندارد . او نيست كه حرف مىزند ، اصلًا او از خودش سخن ندارد ، اين خداست كه دارد با زبان
هامش
( 1 ) . نساء / 80 .