قُل انَّما ا نَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يوحى الَىَّ « 1 » .
يعنى اينها كه من مىگويم ، اين طور نيست كه شب نشستهام فكر كردهام ، منتها مغز من از مغزهاى ديگر بزرگتر است ؛ خير ، اينها گفتههاى خداست كه به من وحى شده است .
نَزَلَ بِهِ الرّوحُ الْامينُ . عَلى قَلْبِكَ لِتَكونَ مِنَ الْمُنْذِرينَ « 2 » .
من يك زبان دارم رو به شما ، روح من از باطنش به جاى ديگر اتصال دارد ، از آنجا به من گفته مىشود ، من هم به شما ابلاغ مىكنم . اصلًا من پيامآورم ، پيام خدا را به شما مىرسانم نه حرف خودم را . همهء بحثها سر پيامآورى است . من رسول و نبى هستم يعنى فرستاده هستم و پيام ديگرى را مىرسانم .
فرض كنيد يك وقت آقاى سقراط مىگويد كه من چنين فلسفهاى را در اخلاق دارم . وقتى ما حرفهاى سقراط را منطقى ديديم مىپذيريم .
اما اگر سقراط گفت اين حرفهايى كه من مىگويم حرف من نيست پيام خداست و من پيام خدا را به شما ابلاغ مىكنم ، آن وقت مىگوييم اين را ديگر بايد اثبات كنى . صرف اينكه حرفهاى تو منطقى است دليل نمىشود كه اين حرفها مال خدا باشد . منطقى بودن حرف يك مسئله است و مال خود اين شخص نبودن و مال خدا بودن و تضمين خدايى داشتن و قهراً اطاعتش پاداش خدايى داشتن و مخالفتش كيفر خدايى داشتن ، مسئلهء ديگرى است .
بسيارى افراد حرف منطقى مىزنند ، ولى اگر ما اطاعت نكرديم مسئلهء مهمى نيست . ولى آن كسى كه مىگويد اين حرف من نيست حرف خداست ، اگر اطاعت نكنيم خدا را تمرد كردهايم و اگر اطاعت كنيم خدا را پرستش كردهايم .
بنابراين درست است كه پيغمبر در دورهء بلوغ فكرى مىتواند حرفهاى خودش را با دليل و منطق براى مردم ثابت كند يعنى بگويد : اى مردم ! فكر كنيد ، تعقل كنيد ،
هامش
( 1 ) . كهف / 110 .
( 2 ) . شعرا / 193 و 194 .