و به عبارت ديگر بشر همانند كودك بود و كودك حرف منطقى و استدلالى سرش نمىشود و ناچار به قول شاعر :
چونكه با كودك سر و كارت فتاد * پس زبان كودكى بايد گشاد
معجزه زبان كودكى است براى كودكها يعنى مردم اعصار گذشته ، ولى همين كه بشر به مرحلهء بلوغ فكرى رسيد كه بتوان با زبان علم و منطق و استدلال با او سخن گفت ديگر نيازى به معجزه نيست ، بلكه همين كه پيامبرى مبعوث شد و طرحى اصلاحى به بشر عرضه كرد و قوانينى براى بشر و حركت تكاملى او پيشنهاد نمود ، بشرِ داراى درك و عقل و منطق بلافاصله آن را مىپذيرد و تسليم او مىگردد .
پيغمبر اسلام تفاوتش با همهء پيغمبران گذشته در اين جهت است كه ظهور او مقارن است - از نظر تاريخ جهان - با دورهء تحول بشر از توحش به تفكر .
اقبال لاهورى تعبيرى مشابه اين دارد . مىگويد : پيامبر اسلام در يك مقطع تاريخى قرار گرفته است كه گذشتهاش تعلق دارد به دورهء كودكى و توحش بشر و آيندهاش تعلق دارد به دورهء علم و منطق بشريت . به اين دليل ماهيت وحى پيغمبر آخرالزمان با وحيهاى ديگر تفاوت دارد . و اصولًا پيغمبر اسلام آمد براى اينكه مردم را وارد مرحلهء تعقل و منطق كند .
اقبال لاهورى - قريب به اين مضمون - ادامه مىدهد كه : پيغمبر اسلام از نظر منشأ كارش كه وحى است تعلق دارد به دورهء گذشته و از نظر روح رسالتش كه دعوت به عقل و منطق و علم و تجربه و آزمايش و پند گرفتن از تاريخ است تعلق دارد به دورهء آينده .
از نظر اقبال فلسفهء ختم نبوت هم همين است ؛ يعنى بيان گذشته دو مطلب را به دنبال خود نتيجه مىدهد : يكى ختم نبوت و دوم بىنيازى از معجزه ؛ يعنى با آمدن اين نوع نبوت و رسالت كه نبوت و رسالت ختميه است ، نه بعد از اين ، زمينهاى براى نبوت و رسالت ديگرى است و نه ديگر نيازى به معجزه است زيرا معجزه مربوط به دورههاى گذشته بوده است .
اين بيانى است كه اقبال طرح كرده و بعضى از نويسندگان اسلامى نيز آن را پيروى نمودهاند .
ما اينك در آن مقام نيستيم كه مفصلًا در اين زمينه بحث كنيم ولى اجمالًا مىگوييم : در فلسفهاى كه اينها براى ختم نبوت ذكر كردهاند اشتباه بسيار بزرگى