مرتكب شدهاند .
اشتباه نكنيد ؛ نمىخواهم بگويم اقبال ختم نبوت را انكار كرده ! ( چنانكه بعضى اين اشتباه را كردهاند ) خير ، برعكس ، اقبال ختم نبوت را قبول دارد ولى توجيهى كه براى ختم نبوت ذكر كرده درست نيست .
فلسفهاى كه او ذكر مىكند درست بر خلاف متصورش نتيجه مىدهد . او مىخواهد با اين توجيه ختم نبوت را اثبات كند اما متأسفانه اگر آن حرف درست باشد ختم ديانت را نتيجه مىدهد ! نه ختم نبوت .
ما اكنون در اين قسمت بحث نمىكنيم بلكه بحث ما دربارهء معجزه است . گفتار نويسندگان مزبور شامل دو مطلب است : مطلب اول اينكه در دورهء بلوغ فكرى بشر اساساً نيازى به معجزه نيست . دوم اينكه به همين جهت اسلام به شهادت آياتى از قرآن همواره از آوردن معجزه امتناع مىورزيد . و اين هر دو قسمت لازم است مورد بحث قرار گيرد .
اما قسمت اول . اين مطلب صحيح نيست كه در دورهء بلوغ فكرى بشر نيازى به معجزه نيست ، زيرا همانطور كه قبلًا گفتيم قرآن تعبير به معجزه نمىكند بلكه هميشه به « آيه » تعبير مىكند .
آيت يعنى نشانه ؛ نشانهء چى ؟ نشانهء اينكه گفتههاى اين شخص گفتهء خودش نيست ، گفتهء خداست .
يك وقت است كه يك پيغمبر فقط حرفهاى منطقى براى مردم مىزند يعنى حرفهايى كه آنها را با دلايلى كه مسائل علمى را ثابت مىكند مىتوان اثبات كرد ، با برهان و يا با تجربه و آزمايش راه اثبات دارد ؛ در اين صورت او چه مىشود ؟ تازه مىشود يك حكيم ، يك دانشمند خيلى بزرگ . ولى فرق است ميان حكيم و دانشمند و فيلسوف با پيغمبر .
دانشمند و فيلسوف حرفهايشان در سطح حرفهاى بشرى است ولى پيغمبران بيش از اين را مىخواهند بگويند .
پيغمبران علاوه بر اين جهت كه حرفهايشان منطقى و عقلائى است حرف ديگرى دارند و آن اين است كه مىگويند اين حرفها مال ما نيست بلكه به ما گفته شده است و ما مىگوييم .
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 192
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص١٩٢