آدمِ در چاه افتاده با چاه و رابطهء مرغ با قفس مىدانستهاند . قهراً از نظر اين مكتبها مردن خلاصى و آزادى است ، خودكشى مجاز است . مىگويند « مانى » مدعى معروف پيغمبرى چنين نظريهاى داشت . طبق اين نظريه ارزش مرگ ارزش مثبت است ، مرگ براى هركس بايد امر مطلوبى باشد ، مرگ هيچ كس تأسف ندارد ، آزادى از زندان و بيرون آمدن از چاه و شكسته شدن قفس تأسف ندارد ، شادى دارد .
نظريهء ديگر اين است كه مرگ عدم و نيستى است ، فناى كامل است ، « نابودى » است . برعكس ، زندگى وجود و هستى است ، « بود » است . بديهى و بلكه غريزى است كه هستى بر نيستى ، بود بر نبود ترجيح دارد . زندگى هرچه باشد و به هر شكل باشد بر مرگ ترجيح دارد .
مولوى به جالينوس ، طبيب معروف اسكندرانى نسبت مىدهد كه گفته است :
من زندگى را به هر حال و به هر شكل بر مرگ ترجيح مىدهم هرچند شكل زندگى منحصر به اين شود كه در شكم استرى باشم و سرم از زير دم استر براى تنفس بيرون باشد .
آنچنان كه گفت جالينوس راد * از هواى اين جهان و اين مراد
راضيم كز من بماند نيم جان * كز درون استرى بينم جهان
طبق اين نظريه ارزش مرگ صد درصد منفى است .
نظريهء ديگر اين است كه مرگ نيستى و نابودى نيست ، انتقال از جهانى به جهانى ديگر است ؛ اما رابطهء انسان با جهان و رابطهء روح با بدن از نوع رابطهء زندانى با زندان ، و در چاه افتاده با چاه ، و مرغ با قفس نيست ، بلكه از نوع رابطهء دانشآموز با مدرسه ، و كشاورز با مزرعه است .
درست است كه دانشآموز از خانه و لانه و معاشرت با دوستان و احياناً از وطن دور افتاده و در فضاى محدود مدرسه به تحصيل و تكميل مشغول است ، ولى يگانه راه زيست سعادتمندانه در اجتماع ، گذراندن موفقيتآميز دورهء مدرسه است ؛ و نيز درست است كه كشاورز خانه و زندگى و خانواده را رها كرده و در مزرعه مشغول كشاورزى است ، اما مزرعه و كار در مزرعه است كه وسيلهء معيشت خوش او را در همهء سال در آغوش خانواده فراهم مىكند .
رابطهء دنيا با آخرت ، و رابطهء روح با بدن چنين رابطهاى است .
مردمى كه جهانبينىشان دربارهء روابط انسان و جهان چنين جهانبينىاى