باشد ، اگر عملًا توفيقى به دست نياورده باشند و عمر خود را به بطالت و تباهى و كارهاى مستحق كيفر گذرانده باشند ، بديهى است كه براى اينها مرگ به هيچ وجه امر محبوب و مطلوب و مورد آرزو نيست ، بلكه منفور و مخوف است . اينها از مرگ مىترسند ، زيرا از خود و كردههاى خود مىترسند .
اى كه مىترسى ز مرگ اندر فرار * هان ز خود ترسانى اى جان هوشدار
زشت ، روى توست نى رخسار مرگ * جان تو همچون درخت و مرگ ، برگ
اما اگر كسى چنين جهانبينىاى داشته باشد و عملًا موفق باشد ، مانند دانشآموزى باشد كه يكسره تحصيل كرده و كشاورزى باشد كه سخت كوشيده است ، بديهى است كه چنين دانشآموزى آرزوى بازگشت به وطن دارد ؛ دلش براى وطن ، براى خويشان و دوستان مىتپد ، و همچنين آن كشاورز دائماً در انديشهء آن روزى است كه كارش به پايان برسد و محصول خويش را به خانه ببرد . اين دانشآموز در عين اينكه آرزوى وطن مانند آتشى در درونش شعله مىكشد ، با آن مبارزه مىكند ، زيرا نمىخواهد تحصيلش را نيمهتمام بگذارد ؛ و همچنين آن كشاورز هرگز كار و وظيفهء خود را فداى آن آرزو نمىكند .
اولياءاللَّه به منزلهء همان دانشآموز موفقاند كه انتقال به جهان ديگر كه نامش مرگ است ، براى آنها يك آرزوست ، آرزويى كه لحظهاى قرار براى آنها باقى نمىگذارد و به گفتهء على عليه السلام :
اگر نبود كه خداوند اجل معين براى آنها نوشته است طرفةالعينى روحهاى آنها در بدنهاشان از شوق ثوابها و خوف عقابها باقى نمىماند « 1 » .
در عين حال اولياءاللَّه هرگز به استقبال مرگ نمىروند ، زيرا مىدانند تنها فرصت كار و عمل و تكامل ، همين چيزى است كه نامش را « عمر » گذاشتهايم ؛ مىدانند هرچه بيشتر بمانند بهتر كمالات انسانى را طى مىكنند ؛ به كلى با مرگ مبارزه مىكنند و از خداوند متعال همواره طول عمر طلب مىكنند .
مىبينيم كه طبق اين نوع بينش ، محبوب بودن و مطلوب بودن و مورد آرزو
هامش
( 1 ) . نهجالبلاغه ، خطبهء 191 .