اجتماع بشرى را بر مبناى روحانى توجيه كند ( يعنى ايدئولوژى جامع و درست ) « 1 » .
اقبال به سخن خود چنين ادامه مىدهد :
. . . مثاليگرى اروپا هرگز به صورت عامل زندهاى در حيات نيامده و نتيجه آن « من » سرگردانى است كه در ميان دموكراسيهاى ناسازگار با يكديگر به جستجوى خود مىپردازد كه كار آنها منحصرا بهرهكشى از درويشان به سود توانگران است . . . از طرف ديگر مسلمانان مالك انديشهها و كمال مطلوبهايى مطلق مبنى بر وحيى مىباشند كه چون از درونىترين ژرفاى زندگى بيان مىشود ، به ظاهرى بودن آن رنگ باطنى مىدهد . براى فرد مسلمان ، شالوده روحانى زندگى امرى اعتقادى است و براى دفاع از اين اعتقاد به آسانى جان خود را فدا مىكند « 2 » .
اين كه حضرات اعتراف دارند كه پيوند دموكراسى و سوسياليسم جز در فضايى معنوى و روحانى پيوند انسانى نخواهد بود ، بايد بدانند كه فضاى معنوى جز با تعبيرى معنوى و روحانى از كل جهان ميسر نيست . اين كه پنداشتهاند با شعارهاى انسانگرايانه معنويت پديد مىآيد اشتباه محض است و از آن ناشى مىشود كه معنويت را امر منفى مىدانند .
خامسا آيا واقعا روشنفكران ما آنگاه كه مىشنوند جمهورى اسلامى ، تصورشان جمهورى اسلامى به اصطلاح آخوندى است كه فرقش با جمهوريهاى ديگر در اين است كه طبقه روحانيون متصدى مشاغل و شاغل پستها مىشوند ؟ اگر نمىدانند جاى تعجب و اگر مىدانند و نعل وارونه مىزنند جاى هزار تأسف است .
امروز هر بچه دبستانى اين قدر مىداند كه جمهورى اسلامى يعنى جامعهاى اسلامى با رژيم جمهورى ، و مىداند كه جامعه اسلامى يعنى جامعه توحيدى و
هامش
( 1 ) . [ عبارات داخل پرانتز از استاد شهيد است . ]
( 2 ) . احياى فكر دينى ، ص 203 .