اولا نويسنده هم حكومت اسلامى را با حكومت روحانيون اشتباه كرده است ! معلوم نيست از كجاى كلمه « اسلامى » مفهوم حكومت روحانيون استفاده مىشود .
آيا اسلام دين طبقه روحانيت است ؟ آيا اسلام ايدئولوژى روحانيون است يا ايدئولوژى انسان بما هو انسان ؟ پس معلوم مىشود نويسنده اسلام را ايدئولوژى طبقه روحانيون مىداند .
ثانيا آيا اگر به قول شما جمهورى مطلق عنوان شود و هيچ مفهوم طبقاتى نداشته باشد و به اصطلاح انسانى و مردمى باشد ، كافى است در اين كه انقلاب عظيم معنوى صورت گيرد ؟ اين آقايان مىپندارند همين قدر كه شعارى عمومى و انسانى شد و گرايشى به اصطلاح به اومانيسم داشت كافى است در معنويت ، و حال آن كه معنويت و انسانيت صرفا يك امر منفى نيست ، متساوى بودن انسانها يك امر مثبت است متشكل از انديشه و اخلاق و عمل . تجربه نشان داده كه شعارهاى اومانيستى تا كجا توخالى از آب درآمده است . گرايش اسرائيلى ژان پل سارتر بهترين دليل است كه در صدر مقاله به آن اشاره شده است .
ثالثا طبق قاعده بالا هر جا جمهورى مقيد شود تضاد پيدا مىشود . پس جمهورى سوسياليستى نيز به همين دليل كه مقيد است نه مطلق ، مفهوم طبقاتى دارد ، جمهورى كمونيستى نيز همين طور .
البته اين طور نيست . عمده اين است كه بدانيم آن قيد ، مثلا اسلام يا سوسياليسم يا كمونيسم در ذات خود چه محتوايى دارد : محتواى طبقاتى يا غير طبقاتى ؟
پس هر قيدى جمهوريت را طبقاتى نمىكند . مثلا جمهورى سرمايهدارى ، جمهورى كارگرى ، جمهورى سفيدپوستان چنين است ، اما جمهورى اسلامى با توجه به محتواى انسانى اسلام هرگز جمهورى را طبقاتى نمىكند .
رابعا شكست گاندى از آن جهت بود كه مكتبى نداشت و وابسته به يك مكتب توحيدى نبود .
اقبال مىگويد :
بشريت امروز به سه چيز نيازمند است : تعبيرى روحانى از جهان ، آزادى روحانى فرد ( دموكراسى ) و اصولى اساسى و داراى تأثير جهانى كه تكامل
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي ) — صفحة 318
مساهمون: مرتضى مطهرى
ص٣١٨