همان طورى كه عرض كردم همين مقررات حقوقى محكم اسلام دليل است بر اينكه بىارزشى دنيا بىارزشى مقايسهاى است . اين اولًا .
منطق اجتماعى
ثانياً در جواب آن سؤال عرض مىكنم : اسلام مگر نمىخواهد جامعهء اسلامى باقى بماند ؟ البته واضح است كه مىخواهد . حالا كه مىخواهد باقى بماند ، مگر ممكن است كه جامعهاى بدون اينكه بر محور عدالت بچرخد و حقوق مردم در آن جامعه محفوظ باشد باقى بماند ؟ مگر پيغمبر بزرگوار ما خودش نفرمود : الْمُلْكُ يَبْقى مَعَ الْكُفْرِ وَ لايَبْقى مَعَ الظُّلْمِ يعنى اگر يك جامعه عادل و متعادل باشد قابل بقا هست هرچند مردمش كافر باشند ، اگر ظلم و اجحاف در نتيجهء تفاوتها و پست و بلندىها و ناهمواريها در جامعهاى پيدا شد آن جامعه باقى نمىماند هرچند مردمش به حسب عقيده مسلمان باشند . قرآن پر است از آياتى كه مىفرمايد سبب هلاك فلان قوم و فلان قوم ، ظلم آنها بوده . در يك جا مىفرمايد :
و ما كان ربك ليهلك القرى بظلم و اهلها مصلحون
« 1 » يعنى خداوند مردمى را اگر مصلح باشند هرگز به سبب يك ظلم هلاك نمىكند . مفسرين اغلب گفتهاند اين ظلم مقصود شرك است ، چون شرك يكى از انواع ظلم است
( ان الشرك لظلم عظيم )
« 2 » ؛ يعنى خداى تبارك و تعالى مردم را به سبب كفر و شرك هلاك نمىكند اگر خود آنها از لحاظ روابط اجتماعى و حقوق اجتماعى ، مردمى عادل بوده باشند .
نقش حق و عدالت اجتماعى در امور معنوى
ثالثاً فرض مىكنيم كه بىارزشى دنيا نسبى و بالمقايسه نيست ، فرض مىكنيم دنيا از نظر دين شر مطلق است . ولى در هر چيزى اگر ترديد كنيم ، در يك چيز نمىتوانيم ترديد كنيم و آن اينكه پيغمبران خدا براى چه هدف و چه مقصدى آمدند . آنها آمدند براى تعليم يك سلسله عقايد پاك ، براى پاكيزه كردن روح مردم ( بُعِثْتُ لِاتَمِّمَ مَكارِمَ الْاخْلاقِ ) « 3 » ، براى اينكه مردم را به اعمال خوب تشويق كنند و براى اينكه مردم را از
هامش
( 1 ) هود / 117 .
( 2 ) لقمان / 13 .
( 3 ) احياء العلوم ، ج 2 / ص 249 .