از همين جا معناى تأثير تقوا در تقويت عقل و ازدياد بصيرت و روشن بينى روشن مىشود . تقوا نه سوهان است و نه سنباده و نه روغن چراغ . تقوا دشمنِ دشمن عقل است ، از نوع سومِ دوستانى است كه على عليه السلام فرمود : وَ عَدُوُّ عَدُوِّكَ . ملكهء تقوا كه آمد ، دشمن عقل را كه هوا و هوس است رام و مهار مىكند ، ديگر نمىگذارد اثر عقل را خنثى كند ، گرد و غبار برايش به وجود آورد ، پارازيت ايجاد كند . چه خوب مىگويد مولوى :
حسها و انديشه بر آب صفا * همچو خس بگرفته روى آب را
خس بس انبه بود برجو چون حباب * خس چو يكسو رفت پيدا گشت آب
چون كه تقوا بست دو دست هوا * حق گشايد هر دو دست عقل را
پس معلوم شد كه تقوا واقعاً تأثير دارد در طرز تفكر و طرز قضاوت انسان ، ولى نوع تأثيرش اين است كه جلو تأثير دشمن را مىگيرد و از اين راه دست عقل را باز مىكند و به وى آزادى مىدهد : عِتْقٌ مِنْ كُلِّ مَلَكَةٍ . .
حكما اين گونه عاملها را كه بهطور غير مستقيم تأثير دارند فاعل بالعَرَض مىنامند . مىگويند فاعل يا بالذات است و يا بالعرض . فاعل بالذات آن است كه اثر مستقيماً از خود او توليد شده ، و فاعل بالعرض آن است كه اثر مولود علت ديگرى است و كار اين علت كار ديگرى است مثل اينكه مانع را بر طرف كرده است ، و همين كه مانع بر طرف شد آن علت ديگر اثر خود را توليد مىكند ، ولى بشر همين را كافى مىداند كه آن اثر را به اين علت زايل كنندهء مانع هم نسبت بدهد .
اگر انسان در هر چيزى شك كند در اين مطلب نمىتواند شك كند كه خشم و شهوت و طمع و حسد و لجاج و تعصب و خودپسندى و نظاير اين امور آدمى را در زندگى كور و كر مىكند . آدمى پيش هوس كور و كر است . آيا مىتوان در اين مطلب شك كرد كه يكى از حالات عادى و معمولى بشر اين است كه عيب را در خود نمىبيند و در ديگران مىبيند و حال آنكه خودش بيشتر به آن عيب مبتلاست ؟ آيا علت اين نابينايى نسبت به عيب خود جز عُجب و خودپسندى و مغرورى چيز ديگرى هست ؟ آيا ترديدى هست كه مردمان متقى كه مجاهدهء اخلاقى دارند و بر عجب و طمع و ساير رذائل نفسانى فائق آمدهاند بهتر و روشنتر عيب خود و درد خود را درك مىكنند ؟ و آيا براى انسان علم و حكمتى مفيدتر از اينكه خود را و عيب خود را و راه اصلاح خود را بشناسد وجود دارد ؟